بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳

خدا رو شکر مشکل سیستمی ما هم حل شد. امیدوارم  از این به بعد بتونم به روزتر بنویسم. البته یه مدتی که شاید طولانی هم باشه بنا به دلایلی نمی‌تونم شعرای خودمو  تو بلاگ براتون بنویسم! به هر حال شرمنده.

فعلا که خیلی سرم شلوغه. از یه طرف که ترم آخری شدیم (یعنی قراره باشیم) و در عین خوشحالی که از این بابت دارم و نمی تونم پنهانش کنم، ناراحتم که باید از کتابخانه بزرگ دانشگاه که باید اعتراف کنم در کنار کاستی‌های دانشگاه فرصت بزرگی را  در اختیارم قرار داده خداحافظی کنم و از طرف دیگه تا کنکور کارشناسی ‌ارشد چند ماهی بیشتر باقی نمونده و باید  mp3 و mp4 بخونم تا قبول شم. امید به خدا.

 فکرم خیلی خسته شده. تا قبل از تابستون به طور متوسط بخوام بگم روزی 4 تا 5 ساعت مطالعه(غیر درسی) داشتم ولی تابستون نمی‌دونم چی شد که بعضی روزا به حدود 8- 9 ساعت رسید و الانم که باید این رنج زمانی حداقل به اون حالت قبلیش  برسه نمی‌دونم چرا  نمی‌تونم این عادتو ترک کنم و همین مسئله یه مقدار خسته‌ام کرده.

نمی‌دونم شاید خنده‌دار بیاد، از یه طرف نگران زمانی هستم که داره به سرعت میره و متوقف نمی‌مونه و از طرف دیگه خستگی بدجوری داره اذیتم می‌کنه  و منو وسط این پارادوکس قرار داده، ولی به هر حال وضع و حالم بد نیست، تا ببینم چی می‌شه. دغدغه‌های دیگه هم که بماند که دیدنی هست نه شنیدنی!!

اوووو.....چقدر چیز نوشتم. بی‌خیال. تا بعد.

 

ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد

رخ در رخ یار نازنین خواهی کرد

از ماش بسی دعا و خدمت برسان

گو یاد ز دوستان چنین خواهی کرد؟

 

[ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: روز نوشت



شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۳

سلام. تاخیر منو ببخشید. امسال سال خوبی بود تولدم خیلی خوش گذشت. گرچه بعضی ها ما رو متهم کردند که چرا تولدم امسال افتاد نیمه شعبان. خداییش هم خیلی حال داد. جای همتون خالی.

این روزا فکر می کنم که برخی از دوستانم از دست من رنجیدند. یعنی چجوری بگم یه جوریند. می دونی هیچوقت دلم و اخساسم به من دروغ نمی گند من از همین جا با این که دلیل این رنجشو نمی دونم از همه این عزیزانم معذرت می خوام و دوست دارم دلیل این رنجشو برام بنویسی. اینم تقدیم به دوستان با عرض معذرت. خوش باشید.

جانا مرنجانم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

با جان حیرانم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

با من چرا ای با وفا اینگونه گشتی بی وفا؟

بشمر گناهانم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

جانا بگو با من بگو از هر چه می خواهی بگو

گر این و گر آنم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

بیمارم از کردار تو از سردی گفتار تو

از بهر درمانم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

شاید قطار مرگ را فردا مسافر من شوم

امشب که مهمانم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

خونم بیفتد گردنت گر من بمیرم در غمت

دیگر مرنجانم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

طاقت ندارم نازنین بینم دو چشمت را چنین

ای جان جانانم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

قلبم شکست و دیده ام خون شد زتو ای بی وفا

با چشم گریانم بگو از من چرا رنجیده ای؟!

هر چند گفتی با دل فانی که صبری بایدت

من صبر نتوانم بگو از من چرا رنخیده ای؟؟؟؟؟

[ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: شعر



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.