بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦

می‌روم سویی که یاری آشنا می‌خواندم
آشنایی غرقِ خون در کربلا می‌خواندم

می‌روم با کوله‌باری از ندامت، از جفا
سوی دلداری که بی‌چون و چرا می‌خواندم

هر طرف افتاده بی‌سر پیکری در خون رها
باز حلقی پُر ز خون گویی مرا می‌خواندم

غرق خون بر روی نِی سرها بریده برملا
بین آن‌ها کس به نام بی‌وفا می‌خواندم!!

رفته از چشمان پُر اشکم دگر خواب و خیال
جبرئیل از ناکجا تا ناکجا می‌خواندم!

خسته‌ام از شهر پُرغوغاي بي‌مهر شما!!
هم‌چنان هر شب صدايي بي‌ريا می‌خواندم!

ماندنم دیگر روا نَبوَد در این کنجِ خیال
می‌کند از دور کس نامم صدا، می‌خواندم!

پيكري بي‌سر، سري بي‌تن جدا در خون رها
بهر پيمان، با دلي پُر خون خدا مي‌خواندم!

سَر ندارد پیکری «فانی» که خواند از جفا
کربلا خود شرحی از این ماجرا می‌خواندم

 (شرحی از این ماجرا. بابک اسماعیلی دهنه سری)

[ ۱:٠۱ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب



یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

 


    
چند روزی را به علت مسافرت نخواهم بود. حس و حال این ماههای پایانی سال همچنان غریب است و نمناک. این روزها حکایت من و این شعر قیصر هر روز تکرار می شود و غریبانه خاطره و شور می آفریند:

   قطار می رود
   تو می روی
   تمام ایستگاه می رود

   و من چقدر ساده ام
   که سالهای سال
   در انتظار تو
   کنار این قطار رفته ایستاده ام
   و همچنان
             به نرده های ایستگاه رفته
                                         تکیه داده ام!
 
    

  

 شاد باشید و خرسند
 

[ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: روز نوشت



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.