بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

خیلی بی‌نظم بود. به جرات می‌توانم چنین بگویم که یکی از بی‌نظم‌ترین و آشفته‌ترین نمایشگاه‌هایی بود که در عمرم به چشم دیدم و عجیب که عنوانی بین‌المللی را نیز با خود یدک می‌کشید. به ایستگاه امام خمینی که رسیدم با جمعیت بسیاری مواجه شدم که مشتاقانه به سمت مصلی تهران، مکان جدید بیستمین نمایشگاه به اصطلاح بین‌المللی کتاب تهران در حرکت بودند. در فاصله‌ی رسیدن به ایستگاه شهید بهشتی فرصتی شد تا با تعدادی از آنها صحبت کنم. همه مشتاق بودند و  بیشترشان کتاب‌خوان. حرف دل تمامیشان یکی بود. همه از بیماری مزمنی سخن می‌گفتند که بازار نشر کشور را از گذشته‌ای دور تا به امروز در بر گرفته و گویی علاجی برای این بیماری مزمن نیست.
به ایستگاه شهید بهشتی که رسیدم همراه با جمعیتی مشتاق به سوی نمایشگاه رهسپار شدم. برگه‌ی راهنمای نمایشگاه را از یکی از باجه‌های راهنمایی گرفتم. هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که دیدم در کف محوطه‌ی نمایشگاه پر است از این برگه‌ها و جمعیت مشتاقی که پای بر کاغذها می‌نهد و مشتاقانه در محوطه قدم می‌زنند. مشتاق‌تر از همه برادرزاده‌ی 5/3 ساله‌ام کوثر بود که با لبخند همیشگی‌اش به اطراف می‌نگریست و به دنبال نشانی از کتاب می‌گشت. پس از مدتی پیاده روی و عبور از میان بازار پر سود آب‌معدنی و نوشیدنی و  تنقلات که از بسیاری از غرفه‌های کتاب شلوغ ‌تر بود به غرفه‌ی ناشران خارجی رسیدیم. نمی‌دانم که چرا بدترین فضای موجود در نمایشگاه امسال را به بخش ناشران خارجی (لاتین و عربی) داده بودند.
با توجه به فرصت بسیار محدودی که داشتم و شلوغی غرفه‌های ناشران لاتین و عربی، دیدار از این غرفه را به بعد موکول کردم و همراه با کوثر کوچولو به بخش ناشران کودک رفتم. باید اعتراف کنم که یکی از پر شورترین و زیباترین بخش‌های این نمایشگاه، حضور پر نشاط کودکان در غرفه‌های متعلق به خود بود. پس از گشت و گذار در این بخش و خریدن چند کتاب برای کوثر کوچولو، پای به بخش ناشران آموزشی گذاشتم. از این بخش نیز با سرعت و با همان ترس محدودیت زمانی که داشتم گذشتم. یکی از برنامه‌هایی که در این روز داشتم صحبت با چند ناشر خاص پیرامون دو کتاب در دست چاپم بود. به همین دلیل به دنبال نام غرفه‌ی این ناشران، قدم به بخش ناشران عمومی گذاشتم. چند کتاب خوب در نمایشگاه توجه‌ام را به خود جلب کرد. از متصدی غرفه از تیراژ این کتاب‌ها پرسیدم. تمامی پاسخ‌ها از 2 تا 5 هزار نسخه تجاوز نمی‌کرد و بسیاری نیز چیزی پایین‌تر. این‌ها در حالی بود که در کشورهای توسعه‌یافته تیراژ کتاب معمولا کمتر از یک میلیون نسخه نیست.
آری، واقعیت این‌گونه است. تا زمانی که کار نشر کتاب در ایران به حرفه‌ای پر بازده تبدیل نشود، امکان سرمایه‌گذاری برای کتاب‌هایی با تیراژ بالای 3 هزار نسخه غیر ممکن است. بنا بر اعلام نهادهای درگیر با بخش نشر، تیراژ کتاب در سال‌های اخیر نسبت به  چهار دهه‌ی پیش پایین آمده و سرانه مطالعه کتاب در ایران به زیر 4 دقیقه رسیده است. چندی پیش آماری که از سوی مرکز افکار‌سنجی دانشجویان ایران اعلام گردیده بود مرا به حیرت انداخت!! بر اساس این نظرسنجی، 62 درصد دانشجویان کشور در شبانه‌روز کمتر از یک ساعت مطالعه دارند.
 بازار کتاب در ایران بیمار است و بیماریش مزمن و علاجش با تعارف‌های همیشگی غیرممکن. هنگامی که به زندگی نویسندگان و اهل قلم مراجعه می‌کنیم، در می‌یابیم که هیچکدام قادر به امرار معاش خود تنها از طریق نوشتن نیستند. شاعر، نویسنده و یا پژوهشگری که مثلا یک سال از عمر گرانبهای خود را صرف نوشتن یک اثر می‌کند، در نهایت قیمتی که برای آن کتاب در نظر گرفته می‌شود آن هم در حالتی خوش‌بینانه چیزی بین 1000 تا 2000  تومان است و باز با نگاهی خوش‌بینانه اگر این کتاب با تیراژی 5 هزار نسخه‌ای عرضه ‌شود و سهم نویسنده از قیمت پشت جلد 20 درصد باشد چیزی حدود یک میلیون و پانصد هزار تومان در یک سال و به عبارتی کمتر از 125 هزار تومان در ماه نصیب او خواهد شد. حال باید پرسید که مشکل کجاست؟! دلیل این بیماری مزمن که سالهاست بازار کتاب را اسیر خود کرده است چیست؟
در اوضاع و احوال فعلی کشورمان و با توجه به دغدغه‌های خانواده‌های ایرانی، کتاب جای چندانی در میان سبد هزینه‌ی خانواده‌ها ندارد و گاه بسیاری از خانواده‌ها هزینه کردن در این مورد را بیهوده می‌دانند. تمام این‌ها در حالی است که بنا بر آمار منتشر شده، برای هر ایرانی باسواد در سال 1385، یک هزار و 100 صفحه کتاب چاپ شده است
. اما باید پرسید  که از 85 درصد جمعیت باسواد در سن مطالعه‌ی ایران در سال گذشته چه تعداد کتاب خوانده‌اند.
 غفلت و بی‌توجهی از پیشینه و لحاظ نکردن آن در تحلیل‌ها، به اوضاع فکری، هنری و فرهنگی جامعه لطمه وارد می‌کند. برخلاف کسانی که اعتقاد دارند ما از یک فرهنگ شفاهی برخورداریم، اعتقاد راسخ دارم که پیشینه‌ی فرهنگی ما ایرانیان کتبی است و آنچه این فرهنگ غنی را از گذر حوادثی چند هزار ساله و در مسیری پر نشیب و فراز به سلامت عبور داده است، همین فرهنگ کتبی بوده و نباید حال در مسیر ناتوی فرهنگی دشمنان به خودزنی فرهنگی روی آوریم.
فرصتم برای بازدید از نمایشگاه به پایان رسیده بود که به غرفه‌ی یکی از  ناشرانی که قصد داشتم پیرامون آثارم با آن به گفت‌وگو بنشینم رسیدم. ولی تنها ایستادم و به کتاب‌ها نگریستم. گویی دیگر تمایلی به چاپ آثارم در بازار پر آشوب فعلی نداشتم. دیگر هیچ عجله‌ای برای چاپ کتاب ندارم. شاید تا وقتی که زنده‌ام....
تو خودم بودم که ناگهان
صدای کوثر کوچولو مرا به خود آورد: «عمو جون، خسته شدم. بریم دیگه. من که کتابامو گرفتم!!!!»

   
 دلداده‌ی مسافر

خسته‌ام دوست، رهایم کن و این بار مخواه
همرهی در سفری با من بیمار مخواه !

به همان بوسه‌ی آدینه شب بارانی !!
قسمت می‌دهم ای دوست که این کار مخواه

وقت رفتن شد و من باز گرفتار توام
بشکن رسم خود و ماندن دلدار مخواه

گفتمت من که در آن روز که دل می‌دادیم
عاشقی را به چنین حال گرفتار مخواه

طاقتم نیست که بینم ز تو من اشک فراق
پس مکن هق‌هق و آزار دل زار مخواه

گر چه داری دل دیوانه‌ی سرمست، ولی !!
نازنینا تو مخواه ماندنم این‌بار، مخواه

فرصتم نیست که خواهی زدن قید سفر
تو مخواه این ز من خسته‌ی دیدار، مخواه

برو ای یار، برو هیچ مپرس، هیچ ز من !
مزن آتش به دل و سوزش نیزار مخواه

قسمت باز دهم من، به همان بوسه و اشک !
رقص عشقی تو ز (فانی) به سر دار مخواه !

شعر از مجموعه‌ی لذت یک گاز. بابک اسماعیلی دهنه‌سری
 

[ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: فرهنگ و اندیشه



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.