بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

 یَأیُّهَا المُزَّمِلُ ﴿1

قُمِ الَّیلَ إِلَّا قَلِیلًا
﴿2

نِّصفَهُ أوِانقُص مِنهُ قَلِیلًا
﴿3

أَوزِد عَلَیهِ وَرَتِّلِ القُرءَانَ تَرتِیلًا
﴿4

إنَّا سَنُلقِی عَلَیکَ قَولًا ثَقِیلًا
﴿5

إنَّ نَاشِئَهَ الَّیلِ هِیَ أَشَدُّ وَطاً وَ اَقوَمُ قِیلًا
﴿6

اِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبحًا طَویِلًا
﴿7

وَاذکِرِ اسمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّل اِلَیهِ تَبتِیلًا
﴿8

رَّبُّ المَشرِقِ وَ المَغرِبِ لَا اِلَهَ اِلَّا هُوَ فَاتَّخِذهُ وَکِیًلا
﴿9

وَاصبِر عَلَی مَا یَقُولُوَن وَ اهجُرهُم هَجرًا جَمیِلًا
﴿10

وَ ذَرنِی وَالمُکَذِّبیِنَ اُولِی النَّعمَهِ وَ مَهِّلهُم قَلیِلًا
﴿11

اِنَّ لَدَینَا اَنکَالًا وَ جَحِیمًا
﴿12

وَ طَعَامًا ذَا غُصَّهٍ وَ عَذَابًا اَلِیمًا
﴿13

یَومَ تَرجُفُ الاَرضُ وَ الجِبَالُ وَ کَانَتِ الجِبَالُ کَثِیبًا مَّهیِلًا
﴿14

اِنَّا اَرسَلنَا اِلَیکُم رَسُولًا شَهِدًا عَلَیکُم کَمَا اَرسَلنَا اِلَی فِرعَونَ رَسُولًا
﴿15

فَعَصی فِرعَونُ الرَّسُولَ فَاَخَذنَهُ اَخذًا وَبِیلًا
﴿16

فَکَیفَ تَتَّقُونَ اِنَّ کَفَرتُم یَومًا یَجعَلُ الوِلدَنَ شِیبًا
﴿17

السَّمَاءُ مُنفَطِرٌبِهِ کَاَن وَعدُهُ مَفعُولًا
﴿18

اِنَّ هَذِهِ تَذکِرَهٌ فَمَن شَاءَ اتَّخَذَ اِلَی رَبِّهِ سَبِیلًا
﴿19

اِنَّ رَبِّکَ یَعلَمُ اَنَّکَ تَقُومُ اَدنَی مِن ثُلُثَیِ الَّیلِ وَ نِصفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طَائِفَهٌ مِّنَ الَّذِینَ مَعَکَ وَ اللهُ یُقَدِّرُ الَّیلَ وَ النَّهَارَ عَلِمَ اَن لَّن تُحصُوهُ فَتَابَ عَلَیکُم فَاقرَءُ و امَا تَیَسَّرَ مِنهُ وَ اَقِیمُوا الصَّلَوهَ وَ ءَاتُوا الزَّکَوهَ وَ اَقرِِضُوا اللهَ قَرضًا حَسَنًا وَ مَا تُقَدِّمُوا لِاَنفُسِکُمِ مِّن خَیرٍ تَجِدُوهُ عِندَاللهِ هُوَ خَیرٍا وَ اَعظَمَ اَجرًا وَ استَغفِرُوا اللهَ اِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ
﴿20

صدق الله العلی العظیم              

[ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: روز نوشت



شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧

در شبانگاهی سرد، دیده‌ی نگران را که امشب درد سرخ بی‌خوابی تنگ در آغوشش گرفته، هم‌چو هر شب بی‌قرار، بدان سوی پنجره‌ی بی‌قراری پرواز می‌دهم تا امشب نیز با نگاهی منتظر، شمع امید را در کوچه‌ی دیدار، در زیر سرمای یأس، روشن و شعله‌ور زنده نگاه دارد.
دیر زمانی است که هر شب، ایستادن در پشت پنجره‌ی بی‌قراری و خیره شدن به دوردستی در ناکجایِ انتظارِ کوچه‌یِ دیدار، یگانه مرهم دل رنجوری گردیده که دیده‌ی نگرانش در نهانخانه‌ی احساس، با قدم‌‌های عابری غریب، نغمه‌ای از سکوت سر داده و خود در پشت تردید، خاموش و خیره، گوش جان به صدای گام‌های آشنای عابری غریب سپرده است.
آرام آرام چشمان نیمه‌بسته‌ی منتظرم را خوابی شیرین در بر می‌گیرد و پلکهای خسته‌ام را سنگین می‌کند و پس از دقایقی انتظار در شباهنگام سرد، خوابی لذّت‌بخش مرا همراه با خود به ناکجای آغازین می‌بَرَد.
در ناکجای آغازین، خود را بر فراز دشتی خیال‌انگیز، تنها و چشم به راه می‌یابم. انتظار، انتظار و انتظار....

ادامه مطلب

[ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: داستان و نثر ادبی و موضوع نوشتار: روز نوشت



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.