بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

این روزها در آستانه‌ی 30 امرداد، سالروز به آتش کشیده شدن مسجد الاقصی، نخستین قبله گاه مسلمانان جهان توسط رژیم جنایتکار اسرائیل، سخنان نسنجیده‌ی آقای اسفندیار رحیم مشایی، معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و تاکید و پافشاری وی بر حرف‌های نسنجیده و سخیف خود مبنی بر دوستی مردم و دولت ایران با مردم اسرائیل!! با مخالفت های بسیاری و البته سوءاستفاده هایی همراه گردید. سخنان آقای اسفندیار رحیم مشایی با این جمله‌ که «ما با ملت اسرائیل دوست هستیم» آغاز گردید و در فاصله‌ی اندکی به عنوانی خبری جنجالی در خبرگزاری های داخلی و گاه به صدر اخبار (top news) رسانه‌های خارجی تبدیل گردید. ابتدا تصور گردید که ایشان دچار یک اشتباه سیاسی در بیان گردیده است که با تسامح قابل بخشیدن است، اما زمانی که وی این جمله را تکرار نمود و بر آن پافشاری نمود و گفت که «برای هزارمین بار و قوی تر از گذشته اعلام می کنم» ، موضوع رنگ و بوی جدیدی به خود گرفت.
بر خود لازم دیدم به عنوان یک برادر کوچکتر نکاتی را به این مقام مسئول و ریاست محترم جمهوری عرض نمایم:


1- با توجه به نزدیک بودن 30 امرداد، سالروز به آتش کشیده شدن مسجد الاقصی، ملت و مردمی که آقای اسفندیار رحیم مشایی با آنها سخن می گوید و آنان را دوست ملت و دولت جمهوری اسلامی می‌خواند در سال 1348 و در جریان به آتش کشیدن مسجد الاقصی توسط رژیم نژادپرست اسرائیل کجا بودند تا مانع از  این اقدام ضد بشری گردند.

2- در سال 1327، که مردم مظلوم دیریاسین به  خاک و خون کشیده شدند و بیش از 250 نفر از ساکنان مظلوم فلسطینی به شهادت رسیدند، ملت اسرائیل کجا بودند و چه کردند؟!

3- در سال 1335 در کشتار بی رحمانه 50 فلسطینی مظلوم در کفرقاسم و در سال 1361 و در جریان کشتار فلسطینی ها در اردوگاه صبرا و شتیلا، آیا این مردم اسرائیل نبودند که نظاره گر بودند و به شادی و پایکوبی پرداختند.

4- کشتار نمازگزاران روزه دار فلسطینی در ماه مبارک رمضان و آن هم در حرم ابراهیمی  در سال 1372 پیش چشم مردمانی صورت گرفت که آقای رحیم مشایی، معاون ریاست جمهوری ادعای دوستی با آنان را دارد.


5- آوارگی پنجاه و چند ساله‌ی بیش از 75 درصد جمعیت فلسطین، به این خاطر صورت گرفته است که مردمانی غاصب و بی هویت، ساکن غیرقانونی خانه‌ها و زمین‌های آن‌ها شده‌اند و امروزه این افراد غاصب به عنوان مردمان اسرائیل شناخته می‌شوند.

6- آقای رحیم مشایی، معاون محترم رئیس جمهور!! مردمانی که شما ادعای دوستی با آنها را دارید!! همان هایی هستند که از جاهای دیگر به مناطق اشغالی آورده شدند و در این مناطق به صورت غیرقانونی ساکن شدند و امروزه نیز همان کسانی هستند که بدنه‌ی ارتش اسرائیل را تشکیل می دهند و همان کسانی هستند که یازده هزار زن و مرد و کودک فلسطینی را در سیاهچال‌ها شکنجه می کنند و امروزه رژیم غاصب و نامشروع اسرائیل را به وجود آورده‌اند.


7- آقای رحیم مشایی!! ملت و دولت ما با همه‌ی ملت ها و اکثر کشورها دوست است و دشمنی ندارد، اما ما سرزمینی به نام اسرائیل را در دکترین سیاست خارجی جمهوری اسلامی هرگز به رسمیت نمی شناسیم و نخواهیم شناخت تا در آن سرزمین، ملتی را با نام ملت اسرائیل به رسمیت بشناسیم و آنها را دوست خود !! بدانیم.


8- و در پایان سخنی با ریاست محترم جمهور جناب آقای دکتر احمدی نژاد، استفاده از تریبون معاونت رئیس جمهوری در بیان چنین مواضع نسنجیده و سخیفی و نسبت دادن آن به دولت و ملت ایران! این انتظار به حق را به وجود آورده است که ریاست جمهوری جدای از روابط خویشاوندی و کاری نزدیک با ایشان موضع‌گیری جدی نمایند و حتی در بیان هم که شده این اظهارات را محکوم نمایند و حتی به حضور آقای رحیم مشایی در جایگاه معاونت رئیس جموری پایان دهند. اما برخلاتف این انتظار به حق، آقای احمدی‌نژاد نه تنها به حضور معاون خود در پست معاون رئیس جمهوری پایان نداد، بلکه وی حضور پررنگی در سفر رئیس جمهوری به ترکیه و در جریان پرتاب موشک ماهواره بر «سفیر امید» در کنار ریاست جمهوری داشتند و همچنان نیز دارند و اکنون نیز علاوه بر پست معاونت، رئیس سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی، رئیس شورای عالی ایرانیان خارج از کشور، رئیس مرکز عالی جهانی شدن و مامور نظارت بر سیاست‌ها و عملکرد وزارتخانه‌هایی چون نفت و گاز و به تازگی رئیس کمیته عالی اجرایی طرح خط لوله گاز ایران - پاکستان - هند رابر عهده دارند. حضوری که می‌تواند به پاشنه‌ی آشیلی در دولت نهم و با توجه به مشکلات و نارسایی‌های فراوان داخلی و فشارهای خارجی تبدیل گردد که امیدوارم با با تصمیم قاطع ریاست جمهوری این موضوع اتفاق نیفتد.


 

   
 به بهانه‌ی تاخیرها؟!  

چند وقتی به دلیل مشغله‌ی فکری، فرصت کمتری برای نوشتن به دست آورده ام که امیدوارم این موضوع سبب افتادن فاصله بین من و دوستان عزیزم در این فضای سایبر نشود. بر خود لازم می‌دانم که از دوستان عزیزم  در این اتاق مجازی بابت غیبت‌های صغری و کبرای این روزهایم عذرخواهی کنم


شاد باشید و خرسند در پنای یزدان جهان آفرین
 

[ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: سیاست و موضوع نوشتار: صهیونیست



دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧

در پشت دَربی بسته، خموش و تنها، خسته از پیمودن مسیری سخت ناهموار، در شباهنگامی مِه‌آلود و با امیدی رو به زوال، خیره بر تصویر مبهمی از ماه می‌شوم که با شکوهی توصیف‌ناپذیر، از باریکه‌ی باز پلک‌های نیمه‌بسته‌ام، دیدگان خواب‌آلودم را در آغوش گرفته و پرنده‌ی خیال را در افقی دوردست، بر فراز ناکجایی در ناکجا با پرسشی وسوسه‌انگیز به انتظار جوابی شورانگیز به پرواز در آورده و انتظار دیگری از جنس یقین را بر چشمان خواب‌آلودِ منتظرِ خیره بر تصویر ماه نشسته‌ای نشانیده که با رقصِ ثانیه‌ها بر صفحه‌ی زمان، امید را چون تصویر سوارِ ماهری بر پشتِ رخشی چابک در دشتِ فراموشی، از دیده‌ها دور می‌سازد. تصویر مبهمی که گویی تا ثانیه‌ای دیگر به ناکجا می‌رسد.
وزش بادی لطیف همراه با ریزش بارانی خاطره‌انگیز، که بوی نم خاک را از دل خاک به پرواز واداشته، انتظار را با احساسی غریب به دیدگانم گره می‌زند تا چون خاری در میان پلکهای سنگین و خواب‌آلود، مانع از همبستری دیدگان ساده و پُر اشتیاق با خوابی افسونگر و مرموز گردد. خواب افسونگر و مرموزی که هر شب، با عشوه‌ای وسوسه‌انگیز، چشمان ساده‌ام را تنگ در آغوش می‌گیرد و سحرگاه با لذتی شورانگیز از همبستری شبانه با چشمان ساده‌ی منتظر، رخت سفر می‌بندد و انتظار را دیگربار، در کنار بدن عریان و سرد چشمان منتظر تنها می‌گذارد. ولی گویا امشب، این عشوه‌ها دیگر وسوسه‌ای برای همبستری با او در چشمان منتظر ایجاد نکرده است. امشب چشمان ساده‌ی منتظر، خیال هم‌خوابی با انتظاری را دارد که هر شب خیره بر بدن پُر‌پیچ و تاب چشم در آغوش خواب، شب را به صبح می‌رسانْد تا پرسشی فراموش شده را فریاد کند. امشب وسوسه‌ی شنیدن پاسخی آشنا، دیدگان خواب‌آلود را خیره بر تصویر مبهمی از ماه کرده است که به سادگی یک نگاه، عقل را در سَر به بازی می‌گیرد و امید را در سراشیبی رفتن و نرفتن به حرکتی ناآشنا وا می‌دارد. امشب شب انتظار است و فریاد بر آوردن از پاسخِ پرسشِ دیده‌ی منتظر و فردای بی‌پاسخی، مرگِ امیدی خواهد بود که حرکت در مسیر این ناکجاآباد را در پشتِ این درب بسته به پایان می‌رساند و شاید بازگشتی به عقب در مسیری فراموش گشته به سوی همان شهر ناآشنای آهن و سیمان فراموشی. همان شهر ناآشنایِ آشنا که گریختیم از آن شباهنگامی بارانی از شوق بوی نم آشنایی که سرازیرمان کرد در مسیری تنگ و باریک، پابرهنه، بی‌کوله‌بار، سرشار از ندانستن و دانستن، کنجکاو و مغرور و سرشار از احساسی آشنا در پِی پاسخی محکم به پرسشی سنگین و امروز در شباهنگامی مه‌آلود، هم‌چنان پابرهنه، با چشمانی نیمه‌باز، خیره بر تصویر مبهمی از ماه، در زیر نم‌نم بارانی شبانگاهی، مستِ همان بوی نم، در پشتِ دروازه‌یِ ندانستن محکوم به ایستادن و یافتن پاسخی محکم برای گام نهادن به مسیری بی‌انتها در پشت دروازه‌ی بسته‌ی ناکجائیم.
چون گمشده‌ای خسته در ناکجای فراموشی که چشمان منتظر آشنای خیره‌شده‌ای را با نگاه ناآشنای خود از نظر می‌گذراند به اطراف خیره‌ام. گویی آشنایی فراموش‌شده‌ای با همه چیز و همه جا دارم.
منتظرم، منتظر.... منتظر اویی که مرا در شباهنگامی نمناک، از خوابی خوش در بستر گرمِ تردیدی رطوبت‌زده فرا خواند تا قدم در تنگراهی پیچاپیچ نَهَم که گویی عمریست پای هیچ عابری در آن گامی به جلو ننهاده و از آنجا، به مسیر تنگ و پُر وحشت دیگری رِسَم که گذر از میان علفهای بلند و تاریکش که رطوبت سرد خود را بر پاهای خسته‌ی عریانم می‌نشانْد به کابوسی می‌مانست که گویی پس از تبی سرد و سنگین، در شبِ نمناکِ ناخوشی بر من ظاهر می‌گشت و در همه‌ی این گذر لحظه‌ها، تنها حضور آرامش‌بخش اویی بود که سبب می‌گشت تا در وحشت و ناامنی، با امیدی غریب گام به جلو نَهَم و از تنگراه و تنگابهای وَهْم‌آلودِ پُرتردید به جزیره‌ی بِکری فرود آیم که دیگر نه سایه‌ی تردیدی دلم را بلرزاند و نه ردّپای آشنای غریبه‌ای در مسیری ناآشنا، کنجکاو رفتن بی‌بهانه‌ام کند.
گویی در گستره‌ی خلوتی ابدی پای نهاده‌ام. در پشتِ دروازه‌ی بسته‌ای ایستاده‌ام که نمی‌دانم آخرین‌بار در چه زمانی و به چه حیلتی به روی عابری گشوده شده است. علف‌های هرز فراموشی چنان گوشه و کنار دروازه را تنگ در آغوش گرفته‌اند که گویی هیچگاه این دروازه‌ی بزرگ گشوده نگشته و چشم کنجکاو عابری بدان سوی کنجکاوی خیره نشده است.
سکوتی وسوسه‌انگیز که وسوسه‌ی شکستنش از پشت هر ثانیه‌ی در گذری به گوش می‌رسد، گستره‌ی خلوتِ گویی ابدی را فرا گرفته، به گونه‌ای که صدای انتظار، از درونِ دیده‌ی منتظرِ خیره به ناکجا، آرام ولی پُرطنین به گوش می‌رسد.
وزش تندبادی ناگهانی در لحظه‌ای تنگ، چنان بر اضطرابم می‌افزاید که گرمایِ پُر رطوبتِ ناآشنایی تمام وجودم را در برمی‌گیرد و ناگه جای خود را به عرقِ سردِ آشنایی می‌دهد که گویا روزی تنها بر پیشانی پدرم نشسته بود در آن لحظه که همراه مادرم نافرمانی نمود و داستانِ هبوط آغاز شد و به درستی نمی‌دانم که از آن لحظه تا به امروز این عرقِ سردِ آشنا بر پیشانی چه تعداد عابرِ رهگذرِ خسته در ناکجا نشسته، اما نیک می‌دانم که ناخودآگاه، خیره اتفاقی را به انتظار نشسته‌ام!!

از مجموعه ‌ی ناکجا در ناکجاآباد. بابک اسماعیلی دهنه سری(ب.الف.فانی)

[ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: داستان و نثر ادبی



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.