بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧

      
    
آخرین باری که با دیوان حافظ به خلوت نشستم، در نخستین دقایق تحویل سال 1385 بود و  در آنروز، برخلاف سالهای پیشین که با یک غزل خاص و تکراری روبه‌رو می‌شدم با غزلی دیگر از این دیوان عجیب روبه‌رو گشتم. غزلی که سبب گردید تا برخلاف سنت هر سال که حداقل در نوروز و شب یلدا به سراغ این دیوان عجیب می رفتم به مدت 2 سال آن را باز نکنم و علیرغم آنکه در این 2 سال در هر سفر و هر مقصد یکی از دو کتاب همیشه همراهم بود، ولی از آن دوری گزینم و هرگز در این دو سال تفالی بدان نزنم.
      امسال پس از گذشت 2 سال از آن روز و با توجه به نیاز عجیبی که از ماهها پیش از آغاز سال به شعر ناب حافظ در خود احساس نمودم تفالی بدان زدم و باز با همان غزل دو سال پیش حافظ رو به رو شدم.

گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خطّ غباری بنگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و امیدست
از موج سرشکم که رسانم به کنارم

پروانه‌ی او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلفین سیاه تو به دلداری عشّاق
دادند قراری و ببردند قرارم

ای باد از آن باده نسیمی به من آور
کان بوی شفابخش بود دفع خمارم

گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان دردمش از دیده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیزست
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

شاد باشید و خرسند در پنای یزدان جهان آفرین
 

[ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: روز نوشت



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.