بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧

در شبانگاهی سرد، دیده‌ی نگران را که امشب درد سرخ بی‌خوابی تنگ در آغوشش گرفته، هم‌چو هر شب بی‌قرار، بدان سوی پنجره‌ی بی‌قراری پرواز می‌دهم تا امشب نیز با نگاهی منتظر، شمع امید را در کوچه‌ی دیدار، در زیر سرمای یأس، روشن و شعله‌ور زنده نگاه دارد.
دیر زمانی است که هر شب، ایستادن در پشت پنجره‌ی بی‌قراری و خیره شدن به دوردستی در ناکجایِ انتظارِ کوچه‌یِ دیدار، یگانه مرهم دل رنجوری گردیده که دیده‌ی نگرانش در نهانخانه‌ی احساس، با قدم‌‌های عابری غریب، نغمه‌ای از سکوت سر داده و خود در پشت تردید، خاموش و خیره، گوش جان به صدای گام‌های آشنای عابری غریب سپرده است.
آرام آرام چشمان نیمه‌بسته‌ی منتظرم را خوابی شیرین در بر می‌گیرد و پلکهای خسته‌ام را سنگین می‌کند و پس از دقایقی انتظار در شباهنگام سرد، خوابی لذّت‌بخش مرا همراه با خود به ناکجای آغازین می‌بَرَد.
در ناکجای آغازین، خود را بر فراز دشتی خیال‌انگیز، تنها و چشم به راه می‌یابم. انتظار، انتظار و انتظار....


انتظار شنیدن آواز مسافری غریب با کوله‌باری از آشنایی که قدم در سرزمین بی‌قراری دیده‌ی نگرانم می‌نهد و شمع امید فروزانی که در تندباد ناامیدی دشت خیال، هر لحظه تا انتهای خاموشی پیش می‌رود و گرمای امید دیدگان منتظرم آن را هم‌چنان شعله‌ور و فروزان نگاه می‌دارد.
صدای پای آشنای عابری غریب، سکوت دشت خیال را در هم می‌شکند و برقی از امید را بر دیده‌ی نگران منتظرم می‌نشاند. صدای گام‌هایش، اضطرابی شیرین را به روح سرکشم هدیه می‌کند و لرزشی محسوس را به پیکر رنجورم تحمیل.
از شدت اضطراب با چشمانی بسته هراسان از خواب برمی‌خیزم و نفسم به شماره می‌افتد. می‌خواهم چشمهایم را بگشایم که ترسِ پایان یافتن صدای پای آشنای عابر غریب، این اجازه را به دیدگان منتظرم نمی‌دهد.
صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و بوی دل‌انگیز آشنایی، تمامی فضای پیرامونم را در بر می‌گیرد.
صدای پای آشنا در نزدیک‌ترین فاصله با من در سکوت و اضطراب گم می‌شود. گرمای نفسی گرم از روبه‌رو به صورتم می‌خورد و تپش قلبی گویی چون من مضطرب، گوش جانم را نوازش می‌کند.
لذّتی فراموش شده سراپایم را تنگ در بر می‌گیرد. در فضای سیاه پشت پلکان بسته‌ام چیزی جز تاریکی نمی‌یابم، امّا دیدگان خیره شده‌ای به خود را نظاره‌گر می‌شوم که گویی عمریست مرا ز آغاز، خیره به نظاره نشسته‌اند.
عرق سردی ز شرم بر پیشانی‌ام می‌نشیند. نگاه خیره، آرام از من چشم بر می‌دارد و دگربار صدای قدم‌هایی آشنا گوشم را می‌نوازد. صدای قدم‌های آشنای عابری این‌بار آشنا!!
ضرباهنگ قلب دردمند و رنجور، قصد آن دارد تا خود را با صدای پای عابر در کوچه‌ی تنهایی هماهنگ کند، امّا اضطرابی شیرین این اجازه را به او نمی‌دهد و بر سرعت گام‌های قلب دردمند و رنجور می‌افزاید.
صدای پای آشنا هر لحظه ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود. با دستپاچگی در می‌یابم که گویی او در حال دور شدن ز من است.
چشم‌هایم را بی‌تردید می‌گشایم و با نگاهی جستجوگر از پنجره‌ی بی‌قراری به کوچه‌ی دیدار خیره می‌شوم.
عابری در تاریکی انتهای کوچه با قدم‌هایی استوار، گام به جلو می‌نهد. صدای آشنای قدم‌هایش آرام به گوش می‌رسد. خیره او را به نظاره می‌نشینم تا آن زمان که در تاریکی انتهای کوچه ناپدید می‌شود.
دیده‌ام را در حالی‌که صدایِ آشنای پای او، هنوز گوشهایم را می‌نوازد از کوچه بر می‌گیرم. همه چیز و همه جا در پیرامونم، گویی با تصویر او در آمیخته!!
صدای پایی آشنا از پیرامونی آغشته با او هم‌چنان به گوش می‌رسد. خیره، دیوانه‌وار به اطراف می‌نگرم. دیگر مرا توان گریزی از او نیست!!
آرام در کنجی می‌نشینم و چشم‌هایم را بر هم می‌گذارم. نگاه خیره‌ی او در کوچه‌ی بی‌قراری، گویی هنوز مرا خیره به نظاره نشسته است.
 

از مجموعه ‌ی ناکجا در ناکجاآباد. بابک اسماعیلی دهنه سری(ب.الف.فانی)


و اما عشق ...

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده بگوش
که دور شاه شجاعت می دلیر بنوش

شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

بصوت چنگ بگوییم آن حکایت ها
که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش

شراب خانگی ترس محتسب خورده
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید به دوش

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجلی ست رای انور شاه
چه قرب او طلبی در صفای نیت کوش

به جز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
که هست گوش دلش محرم پیام سروش

رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

 

[ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: داستان و نثر ادبی و موضوع نوشتار: روز نوشت



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.