بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۳

خار و خاشاک و سنگ‌های گداخته از غم، پایم را هم‌چون دل خسرو خونین و رنگین ساخته و چون آبی شور، کام تشنه‌ام را زهرآگین می‌سازد و چون مانعی بر سینه‌ام، یأس جنون را در کنار امید، بر تخت  احساس می‌نشاند. با دیدن دروازه‌ای سبز بر جاده‌ی غبارآلود غم، یأس را سوار بر قطره اشکی به اقیانوس فراموشی می‌سپارم و امید را بر تخت احساس می‌نشانمو دوان دوان به سوی آن دروازه‌ی سبز می‌دوم. آیا این دروازه‌ی سبز پایانیست بر ره شکسته‌دلان، یا آغازیست بر راه بی‌انتهای دیگری؟! آیا در آن‌سوی این دروازه، اقیانوس آبی احساسم حکمرانی می‌نماید؟

موری از آن‌سوی ردپاها، نغمه بر می‌دارد که اینجا ابتدای ابتدا و انتهای انتهاست. اینجا دریچه‌ایست به سوی ناکجایی سبز، در ناکجاآباد درون و کلیدش نواختن آوای ساز اعتراف قلب در محضر عشق!

دیده را به سوی دروازه بر می‌گردانم، رندی را در کنجی خموش می‌یابم و دخترکی که با تار و پود نغمه‌ی نی اعتراف، پیله‌ی عفت به دور خود می‌تند و اوج می‌گیرد و از دروازه‌ی عشق با کلید نفرت از ریا عبور می‌کند.

امید مرا به سوی دروازه می‌کشاند، ولی جاپایی نمی‌یابم که پای بر سرش نهم و قدم به جلو گذارم. ناچار به دنبال کلید کلید دروازه و ردپای احساس، سوار یر رخش زمان، یورتمه به سوی دشت صدق می‌تازم و در کنار قلب رنجورم بر خاک می‌افتم و نغمه‌ی ساز اعترافش را با جوهر شرم بر صفحه روزگار کودکی اینچنین می‌نگارم:

سال‌ها در پی هوس، افسار از گردن میل بر کندم و با تیشه‌اش بر ریشه‌ام کوفتم و به جای شنیدن درد  و گذاردم مرهم بر زخم دل، پرده‌ی بی‌جبری را بر سرش نهادم و خود را در دریای ریا و تزویر غرقه کردم و دلم را در کنار ساحل احساس، تنها و چشم به راه در بی‌خبری رها ساختم.

خدایا در سفر کوتاه زندگی، از میان چشمان سرمه‌آلود عشق، چشم در چشم فتنه دوختم و در دیده‌ی افسونگر پلیدی، دور از کمال، غرق در جمال شدم و در کوچه‌های تاریک امیال، از میان نغمه‌های برخاسته از گرمای دل، گوش جان به نغمه‌ی سحرانگیز ابلیس وجود سپردم.

ای صاحب مهر، اعتراف می‌کنم که تو مهلتم دادی و من مهاتت را با سنگین نمودن کوله‌بار زندگی از جفا و معصیت پاسخ دادم و تو باز جوابم را با پوشاندن این جفا از دیده‌ی خلق به من نمایاندی.

در حالی با دلی شکسته پای در این ره گذاردم که دل‌ها شکستم و چشم‌ها سرخ کردم و زبان‌ها از شکوه باز نمودم و تو با نواختن نی‌لبک عشق، مرا به سوی ساحل نجات فراخواندی و سوار بر کشتی نوح نمودی و دل ترک‌خورده‌ام را با دیدن ترک‌های دل دل‌شکستگان و رندان و شنیدن ساز عشق عاشقان و گریستن چشمه‌ی بی‌ریای دل دل‌ربایان التیام دادی.

ای عشق زلال، به احترام نام مقدست، دروازه‌ی اعتراف را با شرم ولی استوار در صحن مقدس دل می‌گشایم تا شاید تو هم این دروازه‌ی مهر را بر روی نگاه پریشان و پشیمانم بگشایی...! نگاهی که با حسرت از عشق خود، همان نغمه‌ی ناگفته‌ای، که با تیر نفرت‌انگیز سایه‌ای خاموش گشت یادی می‌کند و خود را به خاطر کاشتن این تخم در خانه‌اش نکوهش می‌نماید و دل را که با دلدادگیش چشمان عاشقم را از من گرفت و نگاهی ریاآلود را بر چشمانم نشاند و عشق منفور خود را جایگزین احساس پاکم نمود با اشک نفرت می‌نگرد و با سکوتش سیلی سرد بر صورت احساس که سکوت در برابر این اجحاف را جایز شمرد، می‌کوبد.

ای سرچشمه‌ی مهر! اعتراف می‌کنم...اعتراف می‌کنم که هر شب خواب دیدار و یاد آن عشق بیدار، دل بی‌تابم را در برابر وجدان قرار می‌دهد و من با نوشیدن جرعه‌ای هوس آن را به فراموشی می‌سپارم و تو با نگاه پرمهرت، شب بعد باز عشق را به میهمانی دیدگانم فرا می‌خوانی و دل تیره‌ام را به قدم‌ای آتشین مهرش آتش می‌زنی و آتش غضب را در برزخ ذهنم با آشک شوق دل تنگش فرو می‌نشانی و من هم‌چنان در حصاری از بی‌خبری نام تو را زمزمه می‌کنم.

چشمانم را آرام می‌گشایم و خود را در حالیکه از شدت اشک سوزان اعتراف، غرق در شرم ولی سبک‌بال نظاره می‌کنم، در آن‌سوی دروازه‌ی سبز می‌بینم. دروازه‌ای که قفل سربی‌اش با گرمای اشک صداقت، هم‌چون دل شقایق گداخت و به دریای بخشش پیوست.

دعام کنید که این روزا خیلی بهش نیاز دارم!!خیلی.....خیلی!!

 

[ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: داستان و نثر ادبی



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.