بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٤

شباهنگام، با وزش باد سرد پائیزی از جانب ساحل غم گرفته‌ی احساس، در زیر رگباری از اشک، پابرهنه با کوله‌باری از یاد و خاطره، تنها و سر به زیر قدم به سوی دروازه‌ی دل می‌نهم و در میان جنگل انبوه خاطرات در کنار دریاچه‌ی صدق در زیر سایه‌ی خاطره‌ای می‌نشینم.
برای لحظه‌ای چشم بر هم می‌نهم و ناگهان خود را در کوچه‌ای تنگ و باریک، در شب سرد پائیزی تنها و خموش می‌یابم! کوچه آرام غرق در سکوتی لبریز از حادثه است و من با قدم‌هایی لرزان ولی استوار !! با چشمانی صبور ولی غرق اشک، کوچه را در تاریکی و تنهایی زیر پای می‌نهم و در حالیکه خاطرات با هنرمندی زمان بر پرده‌ی دل، احساس را میخکوب در جای خود، بر صندلی سرد امید نشانده و هر از گاه آه سردی قفس آهنین سینه را می‌شکند و در صحن دل به پرواز در می‌آید، من با قدم‌های خویش کوچه را بهر مقصدی در ناکجا زیر پای می‌نهم. دیروز کوچه را در اندک زمانی می‌پیمودم و به بن‌بست می‌رسیدم و امروز بیش از ساعتی است که در آن قدم به جلو می‌گذارم و گویی کوچه را انتهایی نیست.
از دور سایه‌ی سنگین ولی آشنایی به جلو می‌آید و بعد از مدتی بی‌اعتنا از کنارم رد می‌شود و من رویش درختی از جنس خاطره را در جنگل انبوه خاطرات، در کنار دریاچه‌ی صدق به خاطر می‌آورم. ولی ناگهان با گم‌ شدن سایه‌ی سرد آشنا در دیده‌ام، جز پیمودن راه و کوچه‌ی تنگ و باریک، چیز دیگری بر پرده‌ی دل نمی‌بینم.
شاید آن سایه‌ی سرد و آشنا نیز هم‌چون من بهر رسیدن به دروازه‌ی دل، با پایی برهنه قدم در ره گذارده بود و چون من برای لحظه‌ای در میان جنگل انبوه خاطرات در زیر سایه‌ی خاطره‌ای در کنار دریاچه‌ی صدق نشسته و ناگاه خود را در این کوچه‌ی تنگ و باریک محکوم به رفتن دیده و شاید او نیز ... .
لحظه‌ای بعد دگربار سایه‌ای از دور در چشمانم به رقص در می‌آید و این بار سایه‌ای سرد، با غمی خزانی و غریب و ناآشنا.
سایه با تردیدی دلهره‌آور و نگاهی جستجوگر و خیره به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و من ناگهان در جای از حرکت باز می‌ایستم. سایه‌ی سرد خود را به نظاره نشسته‌ام و این سایه چقدر غریب و ناآشنا به نظر می‌رسد؟
سایه هم‌چنان که با نگاهی فریبنده و غرق خواهش به من خیره شده، لبخندی تلخ و سرشار از زهر تلخ ریا تحویل دیدگانم می‌دهد و آرام ولی رعب‌انگیز از کنارم می‌گذرد و من هم‌چنان غرق بهت و حیرت، خسته و متعجب در جای خود مانده‌ام و این‌بار کوچه مرا می‌پیماید!!
عرق سردی بر پیشانی‌ام نشسته و من توان برگرداندن دیدگانم را به پشت ندارم. نفسم به شماره افتاده است و بغض خیسی در گلو، پشت دروازه‌ی صبر، مشت بر درب می‌کوبد و ملتمسانه بهر رهایی فریاد می‌زند.
دیگر طاقتی برایم باقی نمانده. چشمهایم را می‌گشایم و خود را در زیر همان خاطره در کنار دریاچه‌ی صدق می‌یابم. نسیم دلنوازی از جانب دریاچه‌ی صدق شروع به وزیدن می‌کند و روحم را جلایی تازه می‌بخشد. برمی‌خیزم و قدم به جلو می‌نهم و از جنگل خاطرات با خاطره‌ی توقف خود بر زیر سایه‌ی خاطره در کنار دریاچه و با همان قدمهای لرزان ولی استوار می‌گذرم.
از دور دروازه‌ی بزرگ ولی ناگشوده در برابر دیدگانم ظاهر می‌شود و در تاریکی پشت دروازه، دو سایه ، آرام هر دو در گوشه‌ای، یکی آشنا و دیگری غریب و ناآشنا توجه‌ام را جلب می‌کنند. جلوتر که می‌روم ناگاه دگربار از حرکت باز می‌ایستم. همان سایه‌ها و همان نگاهها!! یکی بی‌اعتنا و آشنا و دیگری خودم با همان لبخند تلخ و خیره!!
هر دو به سمت من قدم بر می‌دارند و آرام و موازی هم به من نزدیک می‌شوند. سایه‌ی خود را می‌بینم که بر سرعت گامهایش می‌افزاید و چند قدمی جلوتر از سایه‌ی بی‌اعتنا به من نزدیک می‌شود و در لحظه‌ای ناگاه از من می‌گذرد!
ولی نه!! سایه‌اش بر من سنگینی می‌کند و بر لبانم لبخندی تلخ می‌نشاند و دیدگانم را خیره به سایه‌ی بی‌اعتنا می‌دوزد.
سایه‌ی بی‌اعتنا، آرام در کنارم می‌ایستد و در پاسخ به لبخند تلخ لبانم، لبخندی پرمهر، بدون ریا تحویلم می‌دهد و دیدگان پر از اشک خود را به چشمان خیره‌ی من می‌دوزد و با دستان لطیفش آرام دستم را می‌فشرد و در صحن دل آن را به دستانم گره می‌زند و من هم‌چنان با لبخندی تلخ بر او چشم دوخته‌ام و سایه‌ی سردی را بر جسم و جان خویش احساس می‌کنم.
دروازه به آرامی گشوده می‌شود و من با دستانی گره خورده در دستانم و چشمانی خیره بر دیدگانم، با قدم‌هایی لرزان و نه چندان استوار، به آرامی و با تردید قدم به صحن دل می‌گذارم و ناگاه خود را بار دگر در میان انبوهی از خاطرات، دست در دست سایه‌ای خندان و شاد می‌یابم و در کنار دریاچه‌ی صدق در زیر سایه‌ی پرتردید خاطره‌ای می‌نشینم. از جانب دریاچه بوی تندی خاطرم را می‌آزارد و سایه‌ی سنگینی را بر جسم و جان خسته‌ی خویش احساس می‌کنم.
کاش توان فریادی می‌بود تا این سکوت را در هم شکنم و گریزگاهی تا از سایه‌خویشتن بدانجا بگریزم!
 

 

   کاش توان فریادی می‌بود تا این سکوت را در هم شکنم و گریزگاهی تا از سایه‌خویشتن بدانجا بگریزم!

  Q مقصد: ناکجا ... مبدا: ساحل غم گرفته‌ی احساس ...  

        

[ ٢:۳۸ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: داستان و نثر ادبی



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.