بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

شنبه ٤ تیر ۱۳۸٤

غمی دارم در این شب‌ها، در این شب‌های بیماری

نمی‌دانی، نمی‌دانی، چه محتاجم شوم یاری

در این روز و در این شب‌ها، ز رنجی که به دل بردم

نمانده دل برایم تا دلم را تو بیازاری!!

نمی‌دانی، نمی‌دانی، تو رنجم را نمی‌دانی!

که داند درد مردی را شباهنگام با زاری؟

زمان خاموش و شب تاریک و مانده تا سحر سالی

تب سردی به پیشانی نویدم می‌دهد آری!

بلرزد دست و افتد نبض و من آرام در کنجی

نشستم منتظر شاید که بازآیی به دیداری

نفس تنگ و قفس باز و چراغ عمر در بادی

برقصد سایه‌ی مرگی ز من بر روی دیواری

سحر گشت و نفس رفت و قفس بشکست و بادی زد

چو بستم چشم بشنیدم صدای پای دلداری

چو پر زد مرغکم از تن، تو را دیدم به بالینم

صدایت ماند در گوشم که می‌پرسید بیداری؟

من تب کرده ای (فانی) خدا را شاکرم، دانی؟!

شنیدم عاقبت روزی ز این دلدار گفتاری!
 

 

  یادداشت :  

    این غزل در وزن دیرین و کهن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (u/---u/---u/---u---) یا هزج مثمن سالم سروده شده است. در بین بیست و نه وزن پرکاربرد در شعر پارسی، وزن این شعر، ششمین وزن پرکاربرد شعر پارسی است. از این وزن می‌توان برای سرودن اشعار با محتواهای گوناگون و فضاهای متفاوت و متنوعی استفاده کرد، اما تاثیر شگفت‌انگیز این وزن در اشعار احساسی پرمحتوا و شکوه‌آمیز بر مخاطب بر کسی پوشیده نیست.

        

[ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: شعر



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.