بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٤

 

پاسخ دوست عزیزم علی به نقد من روی وبلاگش قرار گرفته.(لینک) البته این پاسخ در تاریخ پنجشنبه 10 شهریورماه روی وبلاگ این دوست عزیز قرار گرفته بود که به دلیل مسافرت، امروز  پاسخ خود را با تاخیری تقریبا طولانی بازنشر دادم. امیدوار بودم که سایر دوستان نیز در این مدت نظرات خود را در زمینه‌ی مورد بحث، بازنشر دهند تا بتوانیم بحث را در یک چارچوب مستند و مستدل به جلو ببریم که متاسفانه با محافظه کاری و شاید مصلحت‌اندیشی دوستان مواجه گردیدیم. این دوست عزیز نیز تنها به توضیحاتی جدای از بحث اکتفا کردند که شاید به دلیل عدم استقبال ایشان از ادامه یافتن این بحث بود.در هر صورت لازم دیدم کمی در این‌باره و به این بهانه بنویسم:

1.علی جان قبل از آنکه در سایر موارد و بحث اصلی توضیحاتی بدهم، درباره‌ی آن جمله: "من اعتقاد دارم انسانها برابر نیستند ... من به انسان برتر اعتقاد دارم!!" باید بگویم که حق با توست و این اشتباه در اتصال این جمله به شما_که عمدی نیز نبود _از من سر زد که امیدوارم مرا ببخشایی. ولی علی جان بحث ما در مورد "پیش نویس مانیفست وبلاگ نویسان ( سند و مرامنامه ) ". بسیار دوست داشتم که در این مورد و پیرامون این به قول خود مانیفیست! توضیحاتی به من و سایر دوستانت بدهی، نوشته ای که: "البته دوست من حتی اگر قصد نقد خود من را داشتید، بهتر آن بود که بـر
پـایـه نوشـتـههایم صحبت می کردید تا اینکه چند جمله کلیشه‌ای از کتابی بر علیه سارتر یا ولتر و... یا بهتر بگم اگر من بخواهم شما را نقد کنم، استفاده از نوشته های ضد مذهبی و چند انگ سطحی عاقلانه است؟ "
دوست من چرا چنین شتابان و خشمگین شده‌ای و چرا چنین هراسان خود را نقد!! می‌کنی؟ من در نقد خود جملات مندرج در وبلاگ مانیفیست که نگاشته شده توسط شما بود را دقیقا آورده و نقد کرده‌ام. آیا به جز این بود؟! در کجای نوشته‌ی من شما شاهد چند انگ آن هم به قول خودتان از نوع سطحی بوده‌اید. من افکار انتشار یافته‌ی شما را که در برخی موارد شاهد شباهت‌های آن به افکاری شناخته شده و به نظر من نشات گرفته و تربیت‌یافته از عموهایی بوده را نقد کرده‌ام و از شما تنها خواستار توضیحات بیشتری برای روشن شدن این مطلب بودم.

2. در جایی از نوشته ات چنین نوشته‌ای: "در پایان نوشته‌ات این انگ را بر افکار مارکسیست ها زدی که «کلماتی زیبا و فریبنده» باز همان اعتقاد قدیمی را دارم که اگر جای اسم آنان از اسم های مذهبی استفاده کرده بودم نه تنها چنین نمی‌نوشتی که نظرت این بود «چه زیبا به تصویر کشیده می‌شد بـهـشـت مـوعـود». و مشکل نوشته‌ی قبلی این وبلاگ برایت نیز در اسم «گورکی و لنین» است. که اگر نوشته بودم کتاب نهج البلاغه چیزی دیگر فـکـر می‌کردی."ابتدا سوالی دارم و آن اینکه این دفاع تو از افکار مارکسیست‌ها و آن هم چنین عجولانه و سطحی نشانه‌ی چیست؟ دوست من، همانطور که قبلا نیز نوشته‌ام متاسفانه از زمانی که که زندگی ماشینی جوامع را گرفتار یکنواختی ملال‌آور زندگی نموده است، برای شکستن این یکنواختی ملال‌آور، سخنان جالب و تکان‌دهنده اگرچه کاملا بی‌معنی و یا ضد واقعیات، بلکه همین‌قدر که بتواند چرت خواب‌آلودگان زندگی ماشینی ناآگاهانه را حتی برای چند لحظه برهم زند، رایج گردیده و اسف‌بارتر، متفکر نامیدن این برهم‌زنندگان چرت خواب‌آلودگانی است که امروزه در خیلی از جوامع دیده می‌شوند.البته نباید اشتباه کرد که برهم زدن چرت چیزی جدا از بیدارکردن است که انسان را به دنبال آگاهی‌ها و شناخت می‌فرستد. افکار رنگ‌باخته مکتب‌هایی چون کمونیست و افرادی چون ولتر،لئون تروتسکی، لنین، سارتر و دیگر عموهایی از این دست که نمونه داخلیش را نیز زیاد سراغ دارم سخنانی از این دست است که گذشت زمان این امر را خود به اثبات رسانیده و اگر امروز شاهد ادامه و بسط این سخنان از زبان دیگر مدعیان این مکاتب هستیم، در واقع چیزی جز پیمودن یک مسیر به بن‌بست رسیده و تکرار همان اشتباهات نیست که امیدوارم این افراد هرچه زودتر متوجه هزینه ها و منفعت های این راه در پیش گرفته شوند و بیشتر از این وقت کلمات را نگیرند.. واقعیت این است که کمونیست و مکاتب نظیر آن را دیگر باید در ویترین موزه‌ها و زباله‌دان تاریخ دید تا در متن و حتی در حاشیه یک جامعه. همانطور که یک بار نیز پیش‌تر گفتم دوست من به قفل خشمگین مشو که در تمام زندان‌ها از درون بسته است!!

3. دوست عزیز، در بخشی دیگر از نوشته‌ات آورده‌ای: "هـمـانـطـور که قبلتر عـنـوان کـردیـد که عقاید و ایده‌آل‌های از بهرنگی و گلسرخی تا مختاری ( به همراه " ... " ) 100% غـلـط است و آنـان را یک هـرزه فـکـری و هـرزه فـرهـنـگی می دانـی!!" علی جان، من در فیدبک یکی از نوشته‌هایت که به بهانه‌ی اگر اشتباه نکنم مختاری و پوینده نوشته بودی چنین جواب دادم که افرادی چون پوینده، مختاری، بهرنگی و گلسرخی
چریک فرهنگی!! که شما ادعای آن را دارید نیستند و دارای انحرافات گاه شدید فکری و عقیدتی و ایدئولوژیک هستند که خودتان به اشتباه! این سخن مرا در لغت هرزه‌ی فکری و هرزه‌ی فرهنگی!! جستجو  و شاید ترجمه کرده‌اید! حال بر اساس کدامین معیار نمی‌دانم. علی جان فکر و عملکرد دو قضیه جداگانه هستند. به عنوان مثال "ارنستو چه گوارا" برای من نوعی یک انسان آزادیخواه، بزرگ و انسان دوست هست که دوستان نزدیک به من چون آرش از علاقه‌ی زیاد من به شخصیت این انسان بزرگ و آزادیخواه باخبرند، اما دوست من این علاقه دلیل نمی‌شود که انحرافات فکری "فرمانده چه" را نادیده بگیرم و آن را نقد نکنم. البته من اعتقاد دارم که پوینده‌ها و مختاری‌ها و نظایر آن حتی آزادیخواه هم نبودند! که در این مورد حاضرم در صورت تمایل بیشتر با هم بحث کنیم.

4.در نوشته‌ی پیشین چند سوال را مطرح کردم که شاید چنانچه پاسخ داده بودی یا بهتر بگویم چنانچه تمایلی برای پاسخ بدانها داشتی خیلی از مسائل برای من و سایر دوستانت روشن می‌گردید که توصیه می‌کنم تا بار دیگر در صورت تمایل این سوالات را بخوانی و پاسخت را برایمان بنویسی. سوالاتی نظیر اینکه به راستی به دنبال چه هستی و چه می‌خواهی و دغدغه‌ات چیست؟! انسان نوینی که خطوط پیکرش را در افق به نظاره نشسته‌ای چقدر به خودتان و افکارتان نزدیک است ؟! نسل حاضر را که اعتقاد دارید به خاطر تضادهایش دچار از هم گسستگی شده است، آیا واقعا تضاد دارد یا از نظر شما و با اعتقادات شما دارای تضاد است؟ و در پایان چرا یک مانیفیست؟!

5. علی جان، وقتی که با مختل شدن اصول و قوانین و خود نظم، هویت زندگی بر مبنای هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست!! در جریان است، چنین هویتی یک سوفسطایی است که اولین مبارزه‌ی آن با منطق است. در این موقعیت است که مردم جامعه نیز هویت فرهنگی پویا و کمالی خود را از دست می‌دهند و زمینه را برای مدیریت‌های خودخواهانه و گاه هوسبازانه آماده می‌نمایند. حرکت شما به نظر من نوعی حرکتی است در این مسیر و نوعی توجیه حیات با سفسطه‌ها و مغالطه‌های پوچ و گاه با شمایلی زیبا و فریبنده و انداختن نابکاریهای افراد، گروهها و نهادها بر گردن دیگری و تبرئه‌ و دفاع مطلق از خود و افکار خود در برابر هر منطق و هر سخن با توجیه اینکه هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست!!

6. نوشته‌ای"باز همان اعتقاد قدیمی را دارم که اگر جای اسم آنان از اسم‌های مذهبی استفاده کرده بودم نه تنها چنین نمی‌نوشتی که نظرت این بود «چه زیبا به تصویر کشیده می‌شد بـهـشـت مـوعـود». و مشکل نوشته‌ی قبلی این وبلاگ برایت نیز در اسم «گورکی و لنین» است. که اگر نوشته بودم کتاب نهج البلاغه چیزی دیگر فـکــر می‌کردی." این سخنت را به پای
تفاوت ایدئولوژی و نگاه متفاوت ما  به جهان هستی می‌گذارم و زیاد به آن نمی‌پردازم. تنها باید به یک مسئله‌ی مهم اشاره کنم و آن این که کسانی که دارای چنین طرز تفکری هستند و برای آنان پرستش معنایی ندارد، چه پرستش ماده و چه غیرماده و از پرستش در ذهن خود تنها یک برداشت سطحی و عامیانه دارند و برایشان تنها چیزی که امکان‌پذیر است، اینست که با اشباع همه‌ی عوامل ادراکات خود(حواس، تعقل و اندیشه‌ی خود) به وسیله‌ی ماده و مادیات پدیده‌ی پرستش را به طور مستقیم منتفی بسازنند، همانگونه که آدمی با گرفتن سوراخ‌های گوش خود، پدیده‌ی شنیدن را منتفی می‌سازد! و یا با پوشاندن چشم خود، پدیده‌ی دیدن را منتفی می‌نماید. برای آنان کمال انسانی مطرح نیست تا خود را نیازمند قرار گرفتن در جذبه‌ی آن ببینند و با عشق و ایمان به کمال مطلق به تکاپو و مسابقه در پیمودن مسیر خیر و تحصیل ارزشها بپردازند. اگر صاحبان این طرز تفکر عشق و علاقه‌ای به ماده می‌ورزند، نه برای این است که خود ماده ذاتا قابل عشق و پرستش می‌باشد، بلکه برای این است که با ماده‌گرایی می‌توانند ولو به طور موقت و تصنعی ندای وجدان و فطرت پاک خود را درباره‌ی خدا و ماورای طبیعت، نشنیده بگیرند!!

7. علی جان، متاسفانه در تو اشتیاقی به ادامه دان این مبحث ندیدم، ولی خود بسیار خرسند خواهم شد که چنانچه مایل باشی بحث را دینامیک و بدون سفسطه ادامه دهیم و به جلو ببریم و سایر دوستان نیز در این جهت با ما همکاری کنند. دوست عزیزم در انتهای این نوشتار  با کمال صراحت باید بگویم که این طرز تفکر، همه‌ی سطوح و ابعاد شخصیت آدمی را از احساس آرمان مطلق بودن ماده و مادیات اشباع می‌نماید و دیگر نه آرمانی در مغز و نه در روان او می‌ماند و نه کمالی و نه احساس نقصی و نه احساس مسئولیتی.

در پایان نیز سخنی دارم با دوستانی که نمی‌دانم چرا مصلحت‌اندیشی و به نظر من کوتاهی کردند و نظراتشان را منعکس نساختند. تمام ترس من از شیوع انعطاف پذیری بسیار خطرناکی است که دامنگیر اعضای جامعه ‌گشته و همه‌ی اصول و قوانین زندگی را در برابر هوی و هوس،‌ مانند یخ در زیر آفتاب سوزان در وسط روز قرار داده و سبب از ارزش افتادن حقیقت آدمی و مسئولیت آدمیت و از کار افتادن تعقل و اندیشه‌های سازنده و تباهی احساسات برین انسان‌ها که از اساسی‌ترین آنها همان "احساس برین تکلیف" است که با تباه شدن آن از آدمی جز موجودی مصرف‌کننده و آن هم مصرف‌کننده‌ی همه‌چیز و هرچیز، چیزی باقی نمی‌ماند و آن روز است که...

شاد باشی و آزاد. بابک اسماعیلی دهنه‌سری (ب.الف.فانی)


 

   

  یادداشت :  

   دوست عزیز، در این کارگاه خلقت که ما در آن زندگی می‌کنیم و انواعی از ارتباطات را در آن برقرار می‌نمائیم، تنها زمانی می‌توانیم به هدف زندگی خود نائل گردیم و زندگی طبیعی خود را به حیات معقول مبدل سازیم و به سعادتی که اشتیاق به آن در درون همه‌ی ما زبانه بکشد، توفیق پیدا کنیم که از احساس تضاد ماده و معنی درگذریم و به دریافت واقعی بُعد هماهنگی ماده و معنی نائل گردیم.

 
 

قرنها بگذشت این قرن نویست
ماده آن ماه است و آب آن آب نیست
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم
گر چه مستبدل شد این قرن وامم
قرنها بر قرنها رفت ای همام
وین معانی برقرار و بر دوام
پس بنایش نیست بر آب روان
بلکه بر اقطار اوج آسمان


     

[ ٢:۱٥ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: نقد و جوابیه



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.