بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۸٥
 

می‌دانم ای چشم که چقدر آزرده‌ای از ریزش مداوم اشک در شکوهِ شباهنگامِ تنهایی!! می‌دانم که هنوز دلگیری از به زنجیر کشیده شدن مرواریدهایِ غلتانِ دل در چشمه‌یِ زلالِ احساس و به هدر دادنش در درّه‌یِ تاریکِ تنهاییِ امیال.
 می‌دانم که ای جسم رنجور، دیگر تاب و توان آن را نداری که روحِ سرکشم را در خود جای دهی و طاقتی بیش از این برایت باقی نمانده تا میزبانِ میهمانی سرکش چون روحِ پُر از درد من باشی.
 می‌دانم که ای قلب رنجور دردمند، تو را چه شده!!
 می‌دانم که اگر نبود شهامت و وسعتِ خیال، سالها پیش از حرکت باز می‌ایستادی و این روح پَر شکسته‌یِ نامهربان را از قفسِ استخوانیِ سینه‌ام به بیرون می‌کشاندی و پرواز را با معنایِ لطیفِ مرگ، دیگربار به وی می‌آموختی.
 امّا تو نیک می‌دانی که هنوز نیاز به آموختن، آموختنِ تلاش در شکست‌های سنگینِ زندگی، زندگیِ با صبر و بردباری در مسیرِ طولانی و پُر پیچ و خمِ روزگار، آن هم با پایی پیاده و بی‌همراه و هم‌نشینی در حیرت‌های بزرگ با اضطرابی سنگین، مرا چنان مست خود کرده که خیال خام چگونه پریدن، لحظه‌ای ذهن آشفته‌ام را به خود مشغول نساخته است.
 تو خود می‌دانی که چگونه پریدن را با یک بار پریدن بی‌ترس خواهم آموخت، امّا سودای چگونه بودن است که مرا از خود بی‌خود نموده و سراپایم را در شعله‌ی سوزان ندانستن سوزانده و خاکستر کرده است و خاکسترش را به دستانِ باد پریشانی به آسمان ذهنم پراکنده نموده و غم خیسی از این سوألِ بی‌جواب را بر ضربان رو به مرگی سوار کرده که به روشنی، سنگینی فشارش را با هر دم و بازدم احساس می‌کنم و صدایِ شکسته شدن استخوانهایم را در زیر بار این امانت سنگین، با گوش جان می‌شنوم. اما صبور باش ای دلِ رنجیده‌ام که گر چه مقصد دور است در آن سوی ناکجاآباد خیال، ولی شهامت رفتن هنوز در پاهای تاول زده‌ام جریان دارد و چشمان خواب‌آلودِ نیمه‌بسته‌ام هنوز سایه‌ای از مسیر بی‌انتها را تعقیب می‌کند.
 هنوز به یاد دارم ای دستان لرزان که آن روزِ سرد در پیشگاه وجدان، قلم برداشتی و با جوهر شرم بر کاغذِ بی‌خطِ احساس، با احساس نوشتی از دردها و رنج‌ها و نامهربانی‌ها و به یاد دارم که چه خواستی در بازار رنگارنگ روزگار.
 هنوز چند سطری از نوشته‌هایت را به یاد دارم:
 خدایا! مرا در آرامش اندیشه، در تندباد هوس، سوار بر رخشِ بی‌اعتنایی در جاده‌ی غبارآلود ایمان تنها مگذار که سخت بیمناکم از تنهایی بی‌تو و سخت رنجورم از ماندن با خود!!
 خدایا! بر شانه‌هایم گذار هر اندازه که می‌خواهی، نه آن اندازه که می‌توانم از بارِ سنگینِ امانتت و بر پاهایم توانی بخش که قدم به جلو نهم و در آنسوی جاپایِ تردید، جاپای خود را بازشناسم.
 خدایا! بی‌دردان را بی‌دردی روزی کن و دردهایشان را همه در جام من نِه و در کامم ریز که سخت بدان تشنه‌ام.
 خدایا روزی‌ام کن اضطراب و غم و درد و دورم کن از قالب‌های زیبای میان‌تهی بردگانِ هوس و نجاتم بخش از ساحلِ طوفان‌زده‌یِ چشمانِ ناامید و با خود ببر به آن سوی اقیانوسِ تردید و پایم را محکم بر زمینی گذار از جنس یقین، خاکش پاک چون احساس و سنگش سخت چون دروازه‌یِ پِلکانِ چشمِ مادری گم‌کرده فرزند، در میان انبوهی از لاشه‌های بی‌جان کودکان و بستری ناهموار چون مسیرِ ناکجاآبادِ ایمان.
 خدایا! اندیشه‌ام را چنان در مسیر این ناکجاآباد به مقصد که تویی مشغول ساز که در مقابل اندیشه‌یِ «قالب‌ریزی» و «قالب دزدی» بی‌اعتنا بایستم و با قالبِ بی‌قالبی، با جامی پُر از درد و با پاهایی تاول‌زده و خسته ولی استوار، قدم در مسیر «شدن» گذارم و تو خود مرا رهنمون باش که سایه‌های ترسناک تردید، چنان دلم را نلرزاند که قدم به عقب گذارم.
 خدایا! گر چه خسته‌ام از ناهمواری راه و رنجورم از نامهربانی روزگار، امّا دلشادم به جامِ پُردردی که هر شب در خلوت تنهایی به دستان لرزانم می‌دهی و شادم به زهرِ جامِ اضطراب و تردیدِ دوشینه‌ای که پنهان از چشمِ جستجوگر بندگانت به حلقِ تشنه‌ام می‌ریزی. لحظه‌ای جامم را و حلقم را از باده‌یِ دردِ شبانگاهی خالی مگذار که سخت ناشکیبایم ز تشنگی!!
 خدایا! رنجِ بی‌همسفری در مسیر بی‌انتها را تا انتهای مسیر روزیم کن که سخت بیمناکم ز خیره شدن در چشمانی جز چشمِ پُر از اشک تو که هر شب غرقِ اشکِ خیره بر من و تاولهای مقدس پاهایم، زمزمه‌کنان می‌خواند با تنهائیم لالایی افسونگر شب را.

 

  یادداشت:

 

    وقتی دیشب بر اساس عادتی دیرین، در پای سفره‌ی هفت‌سین دست به سوی دیوان حافظ دراز و تفالی زدم، برخلاف سالهای پیشین که با یک غزل خاص و تکراری روبه‌رو می‌شدم با غزلی دیگر از این دیوان عجیب روبه‌رو گشتم....

 

گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خطّ غباری بنگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امیدست
از موج سرشکم که رسانم به کنارم
پروانه‌ی او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفین سیاه تو به دلداری عشّاق
دادند قراری و ببردند قرارم
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
کان بوی شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان دردمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیزست
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

 

[ ٢:٠٧ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: داستان و نثر ادبی



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.