بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥

بامدادان، شامگاهان، در کوره‌راههای پرشیب و فراز، هرجا و هر لحظه، نغمه‌ای سحرانگیز رفیق راه و مونس و تسلی‌بخش خاطر من است. نغمه‌ای شورانگیز که چنان آتشی بر دلم زده، که هر آن مرا در دریایی متلاطم و آتشین قرار می‌دهد تا هر لحظه این موج آتشین مرا در خود فرو برد و غرقه کند. آتشی که گویا قلبم نیز با گرمای روح‌بخشش شروع به تپیدن می‌کند و اگر روزی این شغله رو به خاموشی گذارد، من نیز چون مرده‌ای متحرک که در کویری بی‌انتها به سوی مقصدی نامشخص و هدفی نامعلوم در تکاپو است با قلبی بدون عشق، در ظلماتی مخوف، در این قفس رنگین، چون پرنده‌ای پر و بال بسته که معنای پرواز را نمی‌داند محبوس و در میل و رویا به سر خواهم برد. حال با همه‌ی نیازی که به این آتش مقدس دارم، بی‌اختیار از این موهبت یزدان دوری جسته و به سوی سرزمینی غریب که چون مدینه‌ای فاضله در ذهنم تداعی می‌کند و در حقیقت سرابی بیش نیست می‌گریزم و با هر قدمی که به سوی این سراب خیالی بر می‌دارم، بیش از پیش در خود گم می‌شوم و چراغ قلبم رو به خاموشی می‌نهد و سرانجام چون تکه یخی از حرکت باز می‌ایستد!
حال نیاز به جرقه‌ای دارم تا سینه‌ی دریاها شکافم و بر اخترها چنگ اندازم تا دگربار آتشی بر دلم نشیند و مرا سوار بر مرکبی آسمانی کند و پیرامون جنگلی خرم بگرداند و بر فراز اقیانوسم پای بر سر امواج نهد.
نیاز به جرقه‌ای دارم تا در دشتی بهاری، در کنار زنبق و یاس برویم و هر بامداد با طنین زنبورکی از خواب برخیزم و پروانه‌ای بر رخم بوسه زند و هم‌چون گل سر به سوی آسمان کشم و سجده‌ی شکر گذارم و با شنیدن صدای دلکش بلبلی حدیث عشق بخوانم و گلی را به رقص وا دارم.
آری! نیاز به جرقه‌هایی پاک‌پاک چون صداقت، که گرمایش چراغ قلبم را روشن نماید، حرارتش یخ‌های یأس را بشکند و نورش بصیرتم را شفاف سازد و آنگاه می‌توانم زیبا به زیبا بنگرم و مثل سهراب جور دیگری خواهم دید!!
خواهم دید که زیبایی در زشتی پنهان و زشتی در زیبایی نمایان است.... خواهم دید در پس چهره‌ی زشتی، چه نور ملکوتی پدیدار و در رخ زیبایی چه نفرت و نخوتی خفته و خواهم شنید نغمه‌ی سوزناک ولی بی‌ریای بلبلی که از اسارت در قفسی می‌نالد و آواز مظلومانه ولی عارفانه‌ی جیرجیرکی که سکوت شب را به هم می‌بافد و نغمه‌ای تامل‌آمیز می‌آفریند و به یاد خواهم آورد صدای نی غریبی را در کوچه‌ای تنگ و باریک، که هم‌چون دم عیسی جانی دوباره به کالبدم می‌بخشد و احساس خواهم کرد نغمه‌ای غریبانه ولی عاشقانه که مرا می‌خواند و به سوی خویش می‌کشاند و من ناخواسته به سوی این ناکجاآباد رهسپار می‌شوم و ناگاه صدای بومی را بر فراز درختی می‌شنوم که مرا مژده می‌دهد از مصائب راه!
در برزخی گرفتار آمده‌ام که نه راه پس دارم و نه جرأت پیش! ولی حسی غریب می‌گوید که باید بروم و باید عاشقانه بروم.
پای در این راه پرمخاطره می‌گذارم. راهی که گویا با سرنوشتم درآمیخته و می‌تواند مرا به سلامت به آنسوی اقیانوس افکارم برساند.
راهی که سنگفرشش دل شکسته‌ی مادر و بسترش سوز جانگداز دل یتیم است و یگانه وسیله‌ی عبور از این راه عشق است. عشقی آسمانی، نه خیابانی. عشقی زلال‌تر از اشک مادر و گرمتر از نوازش پدر و نورانی‌تر از اخلاص و دلی پر از بوی شقایق و سینه‌ای سرشار از درد عشق و جامی پر از می و کامی تشنه هم‌چو عباس.
حال به هم‌دلی نیاز دارم تا با من قدم در این ناکجاآباد نهد و مرا سالم به بارگاه مهر رساند و آن امید است. حس غریبی که آن را در کنج تنهایی‌ام یافته‌ام. ولی همسفرم در این راه کیست؟!
آیا باید به تنهایی پای در این راه گذارم؟!
صدایی از درون جوابم را می‌دهد، آرام ولی قاطع!
«باید با بوی تنهایی سفر کنی!»
بوی تنهایی! کلمه‌ای آشنا در قرن اخیر که بر زبان عابران افسرده‌دل و پریشان‌خاطر زمین می‌چرخد، اما واژه‌ای غریب با معنایی غریب‌تر که در این دنیای غریب با کمتر کسی سفر می‌کند!!

 

 یادداشت:
 

      نمی‌دونم چرا، ولی وقتی که سفری در پیش داری و باید پای در مسیری در آنسوی ناکجا بذاری بی‌همسفری خیلی سخته!! خیلی سخت! خیلی.... آخه می‌دونی چند شبیه که ماه کامله و زمان....


 

[ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: داستان و نثر ادبی



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.