بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٥

توجه توجه: این داستان چندان واقعی نیست و تنها هر گونه شباهت اسمی یا ظاهری نقش‌آفرینان آن به طرزی اتفاقی تعمدی می‌باشد!!

نقش آفرینان به ترتیب اجرای نقش:
پسر ساکت و آروم همسایه
گربه‌ی سیاه و بی‌چشم و روی همسایه
ماهی قرمز رنگ تقلبی کوچولو
دخترک سیاه‌پوش
ماهی قرمز رنگ واقعی کوچولو
و ...

نویسنده و کارگردان: پسر ساکت و آروم همسایه!!

موضوع:
یادداشت‌های پسر ساکت و آروم همسایه‌، که در یک شب ماهتابی با گربه‌ی سیاه و بی‌چشم و روی همسایه، به شکار ماهی قرمز رنگ تقلبی کوچولویی رفتند که در حوض کوچک فیروزه‌ای یک تنگ کوچک، ذوق زده انتظار می‌کشید زل زدن با تردید در چشمان خواب‌آلود دخترکی سیاه‌پوش را که قرار بود شباهنگامی ماهتابی، از پشت تنگی کوچک بر او خیره شود تا دخترک بتواند به خاطر آورد شب‌هایی را که خیره می‌شد بر ماهی قرمز رنگ واقعی کوچکی که ذوق زده بود از حضور در تنگی کوچک در کنار بالش خشک دخترک.(لینک)

یادداشت:
چشمانی خیره بر من آرام، می‌خواندم به دشت خیال، تا با هم قدم گذاریم در بستری از واقعیت به سرزمینی پُرخاطره در ناکجای فراموشی!!
ناکجایی که روزی ما، دو چشم خیره و نگران به هم، با نگاهی پُر سوأل، هر سویش را می‌دویدیم بهر رسیدن به انتها، حال آن‌که نمی‌دانستیم انتهایی نیست این ابتدا را و امروز در ناکجایی دیگر، مست و سرخوش، هر لحظه می‌دویم باز بهر رسیدن به انتها و این بار نیک می‌دانیم که ابتدایی است این انتها را!!
انتهایی که می‌رساندمان به پشت دروازه‌ی ابتدا تا قدم گذاریم هر یک به ناکجایی فراموش‌شده در ناکجاآباد درون.
ابتدایی در پشت انتها که به خاطرمان می‌آورد گوشه گوشه و زمان زمان کوچه‌ای را که گذشتیم از آن با کوله‌باری از ندانم و دانم و افسوس که ندانستیم چگونه گذشتیم از کوچه‌ی دیروز و چگونه رسیدیم به دروازه‌ی ناکجای فراموش‌شده و آن‌روز چه حاصل از افسوس!!
چه زود فراموش کردیم روزگاری را که ما دو دیده‌ی خاکی، غرق سوأل و تشنه‌ی جواب می‌پیمودیم گوشه‌گوشه‌ی این ناکجا را با قدم‌هایی بی‌گناه و چه زود فراموشمان شد شنیدن نغمه‌ی فریب‌انگیزی در دشت سوأل، که جاپایی نهاد بر سر راهمان، تا قدم گذاریم به پرتگاه ناکجا و آنجا بود که لغزید پای گناهکارمان بر صخره‌ی عصیان، تا سرازیرمان کند به پائین، لذت یک گناه و گرچه امروز می‌پیمائیم مسیری را در کوچه‌ای تنگ و باریک بهر رسیدن به سرزمین پُرخاطره‌ی دیروز، ولی افسوس که کمتر نگاه می‌افکنیم گاهگاهی به جاپایی که قدم می‌گذاریم بر آن، که مبادا این بار نیز به فریب شنیده باشیم نغمه‌ای فریب‌انگیز را هم‌چو دیروز، که برساندمان به ناکجایی دیگر در ناکجایی در ناکجاآباد فریب.
فراموش نکنیم که من و تو اکنون مسافریم در سرزمین سوأل و مقصد ناکجایی است در آن سوی سوأل و یگانه جاپایی که باید قدم گذاریم بر آن استوار، جوابی است که می‌دهد به ما، عبور از کوچه‌های پُر‌چاله‌ای که می‌رساندمان به ساحلی از جنس ایمان و درآن روز، در ساحل ایمان، خواهیم شناخت چشم‌های منتظری را که در تمامی مسیر، خیره بر ما و تاول‌های مقدس پایمان، می‌خواند نغمه‌ای آشنا را در مرغزار سکوت!!
 

 

نتیجه‌ی پایانی:
       اگر دیدی در این جهان کسی هست که به دیدنش رنگ رخسارت می‌رود و صدای قلبت را به تاراج می‌برد، مهم نیست که صاحبش باشی یا نه، مهم بودن اوست. باشد، نفس بکشد، زندگی کند و لذت ببرد.

 

[ ۳:٢٤ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: روز نوشت



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.