بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥

قبل از این‌که این مطلب را بخوانید، یک عذرخواهی از تمام خوانندگان همیشگی این صفحه باید نمایم که به ارائه‌ی نوعی خاص از ادبیات از طرف من عادت کرده‌اند و از آنجا که ادبیات این مطلب به نوعی شاید بی‌ادبانه تعبیر گردد، باید از این دسته از افراد عذرخواهی نمایم. نمی‌دونم، شاید به نوعی تقصیر خودم باشه که با ادبیاتی به قول دوستان فرهنگستانی، سطح خاصی از توقع را به وجود آوردم که گاه افراد را دچار نوعی تضاد در برخورد نزدیک با من نیز کرده باشه.
امروز یا بهتره بگم امشب، تو این شب ماهتابی قصد داشتم تا از درد جفایی سخن بگم که مدتهاست به تلخی آزارم می‌ده. درد تلخ جفایی که از طرف افرادی که نقاب دوستی به صورت دارند و کلام پر تزویر دوستی بر لب، از گوشه و کناری شناخته شده و به دلیلی آشکار، دیده می‌شه و به گوش می‌رسه.
 قصد داشتم که بنویسم و به‌گونه‌ای خود و صمیمی‌ترین و عزیزترین همسفر این روزهای جاده‌ی زندگی‌ام را تسکینی باشم. اما چه کنم که بار دیگر قول داده‌ام تا سکوت کنم و چیزی نگم. باید سکوت کنم و رنج تلخ بهتانی سنگین را با این همسفر عزیز به دوش کشم. باشه. سکوت می‌کنیم و هیچ نمی‌گوییم. آنچه را که باید همه فریاد کنیم، در سکوت خود با خویشتن و خدای خویش نجوا می‌کنیم و دیگر هیچ نمی‌گوییم. تنها این سخن را خطاب به دوست نقاب بر رخ پرادعای دیروز و بی‌نقاب و مدعای امروز بر زبان جاری می‌سازم و در پایان به دادگاه عدل الهی رجوعش می‌دهم تا در خلوت تنهایی به نیکی قدری درنگ نماید، شاید که حقیقت برایش آشکار گردد: 
«اگر دیدی در این جهان کسی هست که به دیدنش رنگ رخسارت می‌رود و صدای قلبت را به تاراج می‌برد، مهم نیست که صاحبش باشی یا نه، مهم بودن اوست. باشد، نفس بکشد، زندگی کند و لذت ببرد و این تنها سخنی است که با این دوست پرادعای دیروز دارم.
 سخنی نیز با دوستانی دارم که از سر شور جوانی؛ افسار گسیخته، به دنبال خوهشی پر تامل، به دنبال حیلتی پنهان قدم در مسیری نهاده‌اند که به هیچستان می‌رسد. دوستانی که به ابزار در دستی تبدیل گشته‌اند که گویی ز آغاز اختیار نداشته‌اند و هر آنچه را که می‌شنوند، آن هم از زبان پر حیلت دیده‌ای افسونگر بر زبان جاری می‌سازند و ....
سخن بسیار است و  ترس آن دارم که بگویم آنچه را که شاید نباید بگویم. پس دیگربار سکوت می‌کنم و  دیگر هیچ نمی‌گویم و تنها این رباعی را که با حس و حال‌های این روزهای خود و همسفر رنجورم، بر کاغذ آورده‌ام به این همسفر رنجور ولی استوار تقدیم می‌کنم:

از دست عزیزان و رفیقان گله‌ای نیست!!
گر هست گله لیک مرا حوصله‌ای نیست!
این درس گرفتم ز زمانی که پدر گفت:
هنگام نیازت به لب کس بله‌ای نیست
 

 

       یادداشت:

     درباره‌ی این متن هیچ توضیحی به هیچ‌کس حتی صمیمی‌ترین دوستانم هم نخواهم داد. بنابراین خواهش می‌کنم نه تلفنی باشه، نه میلی و نه پرسشی که هیچ پرسشی را پاسخ نخواهم داد و هیچ تلفنی را نیز جواب نخواهم داد. می‌دانم که شاید نگران شده باشید و به خاطر لطفی که همیشه نسبت به من  و این دوست عزیزم داشتید می‌خواهید بیشتر بدانید، اما....
     نظر سنجی هست و هر عزیزی که مایل بود می‌تواند در این خصوص بنویسد، اما هیچ توضیح دیگری نخواهم داد. هیچ توضیحی!! تنها درد‌دلی بود که باید می‌کردم و سخنی بود که باید می‌گفتم و شاید هشداری که باید می‌دادم. فقط همین....
 

 شاد باشید و خرسند.
 

[ ۱:٢٧ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: روز نوشت



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.