بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥

نبسته‌ام به کس دل، من فتاده در گلنشان و ردپایی ندیده‌ام به ساحل!
نگشته مهر یاری به دل، نکرده منزل

نگفته با دلم کس شبی سخن ز مهری !!
نبسته‌ام دلی من، نبسته کس به من دل

من غریب و تنها، شبم اسیر دریا !!
نشان و ردپایی ندیده‌ام به ساحل!

نگشته کس مسافر به ساحل دلم شب
ندیده‌ام کسی را، قسم به ماه کامل!

دو جام مِی شبی بود به دست پیر رندی
مرا نداد و گفتا تو را نگشته شامل؟!

چه گویم از غم دل، ز خون دل، ز آن مِی
کجا برم شکایت به نزد شاه عادل؟!

ز سوز دل روم تا کجا دوان پریشان؟
بگو که خسته‌ام من ز حل این مسائل

بگو به دل، که ای دل رها کنم شبی چند
چه گویمت که دانم نه عاشقی نه عاقل

برو نشین کناری، شنو تو این ز «فانی»
نبسته‌ام نه من دل، نه کس شبی به من دل


شعر از مجموعه‌ی لذت یک گاز ؛ بابک اسماعیلی دهنه‌سری (ب.الف.
فانی)
 

      
       یادداشت:

     ...
در جاده‌ی باریک صحرای بی‌آب و علف همه چیز را پشت سر می‌گذاشت. ‌پاهای لاغر و جبله بسته‌اش بر روی شن‌های داغ، گویی بر سبزه‌های بهاری بوسه می‌زند. همه چیز برایش سراب بود و سراب، حتی زندگی. اما خود نمی‌دانست که می‌رود تا جفت خود بیابد. شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان زندگی بی‌پایان خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند. ای کاش می‌دانست، یعنی از کودکی می‌دانست اگر تنها آمد و در آخر کار تنها می‌رود، در میانه‌ی راه به تنها نیاز دارد تا در پایان هادی خانه‌ی ابدیش باشند. پس کلمه را آن چنان ندانسته آموخت که به جای تنها، تنها ماند...
 

[ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: شعر



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.