بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

جمعه ۱ دی ۱۳۸٥

جانا مرنجانم بگو از من چرا رنجیده‌ای؟!
با جان حیرانم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!

با من چرا ای با‌وفا، اینگونه گشتی بی‌وفا؟
بشمر گناهانم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!

جانا بگو، با من بگو، از هر چه می‌خواهی بگو
گر این و گر آنم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!

بیمارم از کردار تو، از سردی گفتار تو
از بهر درمانم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!

شاید قطار مرگ را فردا مسافر من شوم
امشب که مهمانم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!

خونم بیفتد گردنت، گر من بمیرم در غمت
دیگر مرنجانم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!

طاقت ندارم نازنین بینم دو چشمت را چنین
ای جان جانانم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!

قلبم شکست و دیده‌ام خون شد ز تو ای بی‌وفا
با چشم گریانم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!

هر چند گفتی با دل «فانی» که صبری بایدت
من صبر نتوانم بگو، از من چرا رنجیده‌ای؟!


شعر از مجموعه‌ی لذت یک گاز ؛ بابک اسماعیلی دهنه‌سری (ب.الف.
فانی)
 

      
       یادداشت:

     ...
چند شب پیش، در نخستین ساعات بامداد سه‌شنبه 21 آذرماه، بعد از مدت‌ها بی‌خوابی خیلی راحت خوابیدم و خواب عجیبی دیدم. خواب حضرت زهرا (س) که سخت آشفته‌ام کرد. قبل از اینکه از این خواب بنویسم باید بگویم که در بین ائمه‌ی اطهار(ع) علاقه‌ی خاص و ارادت عجیبی به حضرت زهرا داشته و دارم.
      گِله داشت. گویا از من گِله داشت. به یاد دارم که می‌خواستم با ناله چیزی بگویم که نتوانستم. انگار دقیقا می‌دانستم که خوابیده‌ام. صدای ناله‌های خویشتن را در خواب می‌شنیدم. حضرت زهرا تابلوی نقاشی‌شده‌ی را به من نشان دادند که در حدود 65-60 درصد آن نقاشی شده بود و  انتهای آن(40-35 درصد انتهایی آن) خالی بود. حضرت گله کردند که چرا این نقاشی را که به گمانم تصویری از ظهر عاشورا بود تکمیل نکرده‌ام و با ناراحتی در حالی که کودکی را در آغوش داشتند از من خواستند که هر چه زودتر آن را تکمیل نمایم. غرق در سکوتی خیس فقط و فقط خیره بودم تا اینکه با همان بغض خیس از خواب برخاستم. در حالی که در همان خیرگی و سکوت، غرق تفکر پیرامون آن خواب بودم، بار دیگر خوابیدم و باز... بار دیگر همان خواب!!
     صبح وقتی برای نماز از خواب برخاستم
، فرصتی شد تا کمی پیرامون اتفاقات شب گذشته، در خلوت خود تنها بمانم. یادم آمد که در حدود پنج و شاید شش سال پیش قصد داشتم که شعری در سوگ حضرت زهرا بنویسم، ولی هر گاه که قلم در دست گرفتم ناتوان از هر شروعی، قلم را به زمین گذارده‌ام. در این 6- 5 سال، تقریبا از هر چیزی نوشته‌ام، ولی همین که قلم در دست گرفته‌ام تا از عهد باطنی خویش با حضرت زهرا بنویسم نتوانسته‌ام و باید اعتراف کنم که شاید حدود یک سالی است که عهد خود را گویا فراموش کرده بودم تا که در آن شب سرد برفی، آن خواب عجیب...!!
   
 نمی‌دانم، به درستی نمی‌دانم. ولی به گمانم مقصود حضرت از آن تابلوی نیمه کاره رها شده، همان شعری است که باید تا عاشورای امسال بنویسم و شاید هم همان نوشته‌ی نانوشته‌ای باشد که 6- 5 سالیست هم‌چنان نانوشته باقی مانده است. ولی با توجه به در پیش بودن سوگواره‌ی شعر عاشورایی امسال و همچنین نخستین جشنواره‌ی بین‌المللی شعر فجر، احتمال نخست پررنگ‌تر است.
     امیدوارم که با یاری پروردگار، توانی یابم تا بر سر عهد باطنی خویش
با آن مولا زن بی‌مزارم بمانم و بنویسم آنچه را که باید بنویسم.
 

[ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: روز نوشت



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.