بابک اسماعیلی


زلف سخن

First Page English Weblog Weblog Archives About me Contact me Photo Blog

شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦


گم شدم من، آدمی کو؟ شهر آدم پس چه شد؟ کو؟
ناله‌اش آید به گوشم، هر شب و هر روز و هر سو

می‌شناسم ناله‌اش را، ناله‌ی تلخِ شبش را
لیک گیجم چون ندانم، صاحب این ناله‌ها کو !

جامه بر تن، نان به سفره، جای گرم و اشک خفته
گم شدیم آری ولی کو؟ بازگو با من چه شد او؟

گوش کن یکبار دیگر، ناله‌های امشبش را
ناله‌هایی که نموده راست هر شب بر تنم مو !

بوی تند مرگ آدم، زیر انبوهی ز آدم !
هم ز این سو، هم ز آن سو، کرده‌ایم عادت به این بو

درعجب در بهت و حیرت مانده‌ام اینجا ز آدم
آدمی آدم فروشد با بهای ارزن و جو!!

با که هستی؟ با منی تو؟ تو به من گفتی چه، آدم؟!
آدم و من، من و آدم، من که‌ام آدم؟ پس او کو؟

تو چه می‌خواهی بگویی؟ ناله‌ی من بود هر شب؟!
بوی من بود و تب من، تب زِ وزنم در ترازو؟!

گوهر اشکت چکاندی بر گِل «فانی» خدایا !!
شرم بادم که فتادم خود در این گرداب جادو

شعر از مجموعه‌ی لذت یک گاز ؛ بابک اسماعیلی دهنه‌سری (ب.الف.فانی)
 

   
 
  یادداشت:

سرزمین باران‌های نقره‌ای

سفر به سرزمین پدری و مادری و آباء و اجدادی همواره می‌تونه خاطره‌انگیز و به یاد ماندنی باشه، خصوصا وقتی که این سفر به یاد ماندنی، به سرزمین باران‌های نقره‌ای یعنی گیلان باشه. تو این هفته‌ای که گذشت، بعد از مدت‌ها این فرصتو پیدا کردم تا یه بار دیگه به این خاک پر خاطره‌ قدم بذارم.
وای که چقدر دلم برای خاطرات قدیمی‌ام تنگ شده بود. وای که چه لذتی داره که از یه شهر پر از دود و غبار و جمعیتی ناشکیب دور بشی و تو اعماق جنگل‌های انبوه، خودتو به دست خاطرات بسپاری و گم بشی. الان که دارم این چند سطر رو می‌نویسم، خاطرات این سفر یه لحظه هم تنهام نمی‌ذارن. جاده‌های بارانی و مه‌آلود؛ جنگل‌های انبوه و رطوبت زده؛ کلبه‌ی صمیمی عمو  جون با همون صفا و صمیمیت دیروز، گریه‌های جگر سوز مادر بزرگ، نماز نشسته‌ی پدر بزرگ؛ دریای طوفانی و آسمان خشمگین؛ شهرهای زیبای لنگرود و لاهیجان؛ ساحل زیبای سپید رود و روستای قدیمی دهنه‌سر و یه خدای بزرگ و مهربون که با لبخند همیشگیش، نم نم بارونو بهت هدیه می‌ده و آروم بهت لبخند می‌زنه. همه‌ی اینا تنها جزئی از خاطرات این سفر به یاد ماندنیست که همه‌ی وجودمو تنگ در بر گرفته.
خیلی به این سفر نیاز داشتم. خیلی خوبه که آدم بعد از مدت‌ها درگیری و سروصدا و جنجال، بره یه جای خیلی خیلی خیلی دور. یه جای خیلی خیلی دور که دیگه نه موبایلت آنتن بده و نه خاطراتت... یه جای خیلی دور.... خیلی دور و خیلی نزدیک. یه جا که فقط تو باشی و خدای خودت. یه جا که همه‌ی رنج چندین سالتو با خدای خودت تنها گریه کنی. یه جا که تنها نگاه تو باشه و نگاه اون.
راستش نمی‌دونم. نمی‌دونم تا کی گیج این پرتاب می‌مونم. تا فردا، چند ساعت دیگه و شایدم چند دقیقه‌ی دیگه. ولی اینو می‌دونم که خیلی سبک شدم. اینگار همه‌ی این 25 سال تنهایی رو گریه کردم و ریختم دور. وقتی می‌رفتم آروم بودم و تنها. حالا که برگشتم باز آرومم و تنها. ولی سبک و پر انرژی و سر حال. شاید تعجب کنید که چرا همیشه آرومم و شاید تنها... این آرامش یکی از اون معدود صفاتیه که همیشه با من همرامه و خیلی از موفقیت‌هامو مدیون همین ودیعه‌ی الهی هستم. آرامش. گاهی وقتا تو حساس ترین و سخت ترین لحظات زندگی، جایی که دیگه مرز بودن و نبودنو گم می‌کنی اونقدر غیرطبیعی آرومم که این آرامشم، اطرافیانمو گاه دچار سوء تفاهم می‌کنه.

 

[ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ]   [ بابک اسماعیلی ]   [ لینک مطلب

موضوع نوشتار: شعر



[ Home | Archives | E-mail ]


POWERED BY
PERSIANBLOG


  RSS 2.0  

 

 

Copyright © 2004-2007 Babak Esmaeili. All rights reserved. Design by Zolfesokhan
NOTICE: May not be duplicated or distributed in any form unless with prior consent.
 

تمام حقوق مربوط به ا‌ین صفحه، متعلق به بابک اسماعیلی  است. هرگونه برداشت و بازنشر نوشته‌های ا‌ین صفحه منوط به در‌یافت اجازه از صاحب ا‌ین تارنما می باشد.