جدایی

لحظات حساسی تو زندگی هر آدمی رخ میده و میگذره که نمی شه برگردوند....................باید تصمیم بگیری و بری جلو.....باید بری........راستی اینو بگم که نمی دونم چرا فکر می کنم آدما از دور دوست داشتنی ترند.

 

 

 

چنگی بزن به تاری از درد بی وفایی!

ای آنکه در نگاهت تیری ز آشنایی

آنرا که درد عشق است درمان کند جدایی؟

یادی بکن ز یاری شاید خودت دوایی!!

مجنون چو سایه افتد بر زیر پای لیلی!

آنجا چو پادشاهی خود هم کند گدایی!!

گرگان این زمان را در چشم خود نظر کن

پا بر زمین نهادی، دانی که در کجایی؟!

باید جدا سفر کرد، تا کنج غم خطر کرد

آنجا که مرغ دل را بادی کند هوایی!!

مطرب به تار مویی چنگی بزی و بگذر

آخر دگر ندارد تار تو هم صدایی!!

اینجا در این جدایی اسبی دهد سواری

اسبی که بار خود را آخر زند به جایی!

ای مرگ من گذاری پرسم ز بی قراری؟

پرسم ز دلربایی، دل را چرا ربایی؟

(فانی) شنو پیامی از باد شامگاهی؛

جامی بزن به شادی، بی ترس این جدایی

 

 

برا ی علاقه مندان با دید تخصصی به ادبیات بگم که وزن این شعر: مستفعلن فعولن//مستفعلن فعولن  یا  مضارع مثمن اخرب  است.

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهرخ ( طریق عاشقی )

بی بهانه سلام نازنين اين نيز بگذرد غروب بود وخورشيد ملول آرام آرام در قاب شكسته چشمانم مينشست و گلبرگهاي سرخ نگاهش را در بركه اشكهايم فرو ميريخت آنگاه اندوهي سترگ بر شانه هاي لر زانم آوار شد و من راهوار تنهايي شد م با كوله باري از آوازهاي دلتنگي در كوچه مويه سوزناك باد ميآ يد رودي از هراس در رگها يم جاري بود هيچ روزني نگاه مضطربم را به خويش نمي خواند و من همچنان رها و سر گردان چون بادهاي پريشان مو يه گر مان كو چه تنهايي پرسه ميزد م هواي دلم گرفته بود و پرنده ايي مغموم آواي خون آلودش را به دهليز تنهاييم ميتنيد ميدانستم ميدانستم كه وقت گريستن است ولي كاش ميتوانستم تمام دلتنگي هايم را در معبر فراموشي بگريم دريغا ابر چشمانم دير گاهي است كه آسان نمي گريد چراغ ديدار زماني دراز فروزان خواهد بود ولي هنگام جدايي لحظه اي بيش نخواهد پا ييد تا درودی ديگر بدرود نازنين

ليلا

آخ گفتي.... آدما از دور دوست داشتني تر ند...تازه وقتي بهشون نزديك ميشي ميبيني از نزديك خيلي زشتتر هستند...اين چندروزه يه موردش رو تجربه كردم.شاد باشي.باي

sara

برخاک من بنويسيد (او ندانست و هرگز نخواهست که بداند) من هرگز نخواستم که بدانم فقط زيستن آب را تماشا کردم و سکون خاک را من آنچه را انديشيدم را رها کردم...ر استی بابک جان يه چيزی ديگه وقتی آدمها رو از دست بدی تازه متوجه ميشی که چقدر دوست داشتنی تر از دور ها و نبودها هستن...!

داريوش

سلام بابک جون...دمت گرم خيلی زيبا بود...با اجازت يک کپی ازش می کنم ...اپ کردم بيا بخون و نظرت درباره این شعر هم برام خیلی مهم هست....خدا قوت...داريوش...

Roya

از گريبان تو صبح صادق؛ می گشايد پر و بال. تو گل سرخ منی؛ تو گل ياسمنی ؛ تو چنان شبنم پاک سحری؟ نه از آن پاکتری...تو بهاری؟ نه بهاران از توست. از تو ميگيرد وام. هر بهار اين همه زيبايی را... گل به گل ؛سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تو اند. رفته ای اينک و هر سبزه وسنگ در تمام در و دشت ؛ سوگواران تو اند... رفته ای اينک. اما آيا باز ميگردی؟ چه تمنای محالی دارم... پاينده باشی بابک عزيز...

hermione

سلام...شعرای خيلی قشنگی نوشتي.مخصوصا شعر(بی تو مهتاب..)فريدون.من عاشق اين شعرم.خوشحال می شم به وبلاگ منم سری بزنی.موفق باشی.....

smh

کارت عالی است موفق باشی

ه

in matlab ro ghabool daram ama . . . hamishe ingoone nist . . .

پریسای تنها

سلام .. شعر زيبايی بود ... ( چنگی بزن به تاری از درد بی وفايی ... ای آنکه در نگاهت تيری ز آشنايی ... ) تشبيه بسيار زيبايی بود .. شاد باشی ...