ساز اعتراف

خار و خاشاک و سنگ‌های گداخته از غم، پایم را هم‌چون دل خسرو خونین و رنگین ساخته و چون آبی شور، کام تشنه‌ام را زهرآگین می‌سازد و چون مانعی بر سینه‌ام، یأس جنون را در کنار امید، بر تخت  احساس می‌نشاند. با دیدن دروازه‌ای سبز بر جاده‌ی غبارآلود غم، یأس را سوار بر قطره اشکی به اقیانوس فراموشی می‌سپارم و امید را بر تخت احساس می‌نشانمو دوان دوان به سوی آن دروازه‌ی سبز می‌دوم. آیا این دروازه‌ی سبز پایانیست بر ره شکسته‌دلان، یا آغازیست بر راه بی‌انتهای دیگری؟! آیا در آن‌سوی این دروازه، اقیانوس آبی احساسم حکمرانی می‌نماید؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

موری از آن‌سوی ردپاها، نغمه بر می‌دارد که اینجا ابتدای ابتدا و انتهای انتهاست. اینجا دریچه‌ایست به سوی ناکجایی سبز، در ناکجاآباد درون و کلیدش نواختن آوای ساز اعتراف قلب در محضر عشق!

دیده را به سوی دروازه بر می‌گردانم، رندی را در کنجی خموش می‌یابم و دخترکی که با تار و پود نغمه‌ی نی اعتراف، پیله‌ی عفت به دور خود می‌تند و اوج می‌گیرد و از دروازه‌ی عشق با کلید نفرت از ریا عبور می‌کند.

امید مرا به سوی دروازه می‌کشاند، ولی جاپایی نمی‌یابم که پای بر سرش نهم و قدم به جلو گذارم. ناچار به دنبال کلید کلید دروازه و ردپای احساس، سوار یر رخش زمان، یورتمه به سوی دشت صدق می‌تازم و در کنار قلب رنجورم بر خاک می‌افتم و نغمه‌ی ساز اعترافش را با جوهر شرم بر صفحه روزگار کودکی اینچنین می‌نگارم:

سال‌ها در پی هوس، افسار از گردن میل بر کندم و با تیشه‌اش بر ریشه‌ام کوفتم و به جای شنیدن درد  و گذاردم مرهم بر زخم دل، پرده‌ی بی‌جبری را بر سرش نهادم و خود را در دریای ریا و تزویر غرقه کردم و دلم را در کنار ساحل احساس، تنها و چشم به راه در بی‌خبری رها ساختم.

خدایا در سفر کوتاه زندگی، از میان چشمان سرمه‌آلود عشق، چشم در چشم فتنه دوختم و در دیده‌ی افسونگر پلیدی، دور از کمال، غرق در جمال شدم و در کوچه‌های تاریک امیال، از میان نغمه‌های برخاسته از گرمای دل، گوش جان به نغمه‌ی سحرانگیز ابلیس وجود سپردم.

ای صاحب مهر، اعتراف می‌کنم که تو مهلتم دادی و من مهاتت را با سنگین نمودن کوله‌بار زندگی از جفا و معصیت پاسخ دادم و تو باز جوابم را با پوشاندن این جفا از دیده‌ی خلق به من نمایاندی.

در حالی با دلی شکسته پای در این ره گذاردم که دل‌ها شکستم و چشم‌ها سرخ کردم و زبان‌ها از شکوه باز نمودم و تو با نواختن نی‌لبک عشق، مرا به سوی ساحل نجات فراخواندی و سوار بر کشتی نوح نمودی و دل ترک‌خورده‌ام را با دیدن ترک‌های دل دل‌شکستگان و رندان و شنیدن ساز عشق عاشقان و گریستن چشمه‌ی بی‌ریای دل دل‌ربایان التیام دادی.

ای عشق زلال، به احترام نام مقدست، دروازه‌ی اعتراف را با شرم ولی استوار در صحن مقدس دل می‌گشایم تا شاید تو هم این دروازه‌ی مهر را بر روی نگاه پریشان و پشیمانم بگشایی...! نگاهی که با حسرت از عشق خود، همان نغمه‌ی ناگفته‌ای، که با تیر نفرت‌انگیز سایه‌ای خاموش گشت یادی می‌کند و خود را به خاطر کاشتن این تخم در خانه‌اش نکوهش می‌نماید و دل را که با دلدادگیش چشمان عاشقم را از من گرفت و نگاهی ریاآلود را بر چشمانم نشاند و عشق منفور خود را جایگزین احساس پاکم نمود با اشک نفرت می‌نگرد و با سکوتش سیلی سرد بر صورت احساس که سکوت در برابر این اجحاف را جایز شمرد، می‌کوبد.

ای سرچشمه‌ی مهر! اعتراف می‌کنم...اعتراف می‌کنم که هر شب خواب دیدار و یاد آن عشق بیدار، دل بی‌تابم را در برابر وجدان قرار می‌دهد و من با نوشیدن جرعه‌ای هوس آن را به فراموشی می‌سپارم و تو با نگاه پرمهرت، شب بعد باز عشق را به میهمانی دیدگانم فرا می‌خوانی و دل تیره‌ام را به قدم‌ای آتشین مهرش آتش می‌زنی و آتش غضب را در برزخ ذهنم با آشک شوق دل تنگش فرو می‌نشانی و من هم‌چنان در حصاری از بی‌خبری نام تو را زمزمه می‌کنم.

چشمانم را آرام می‌گشایم و خود را در حالیکه از شدت اشک سوزان اعتراف، غرق در شرم ولی سبک‌بال نظاره می‌کنم، در آن‌سوی دروازه‌ی سبز می‌بینم. دروازه‌ای که قفل سربی‌اش با گرمای اشک صداقت، هم‌چون دل شقایق گداخت و به دریای بخشش پیوست.

دعام کنید که این روزا خیلی بهش نیاز دارم!!خیلی.....خیلی!!

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
sousan

سلام قشنگ بود.. نا گهان چه زود دير می شود.. شاد باشيد و سرزنده...

غلامرضا کشانی

بابک جان تو نفس من بیدی....شادی زی مهر افزون دوستدار تو ........غلامرضا

m_r

دل را در آفتاب دمیدم/تا خواب صبح پنجره/با خاطر طلایی من آشنا شود/... .قشنگ و لطیف مینویسی.به منم سر بزن

babak

دوستان عزيز ممنونم....دوست داشتم به جای اينکه بنويسيد قشنگ بود يا بااحساس بود....لطيف بود و اينجور چيزها جان کلام رو ميگرفتيد و برام از اون مينوشتيد که در آن صورت خيلی خوشحال تر می شدم....به هر حال از حضورتون ممنون و سپاسگذارم...ياعلی

راز گل سرخ

"خدايا در سفر کوتاه زندگي، از ميان چشمان سرمه‌آلود عشق، چشم در چشم فتنه دوختم و در ديده‌ي افسونگر پليدي، دور از کمال، غرق در جمال شدم و در کوچه‌هاي تاريک اميال، از ميان نغمه‌هاي برخاسته از گرماي دل، گوش جان به نغمه‌ي سحرانگيز ابليس وجود سپردم." سلام داداشی خوب و گل و خرابکارم...من می‌دونم و تو... این را هم من از طرف تو اعتراف می کنم: اعتراف می کنم که من(یعنی تو) خواهر خود را بدبخت کردم و یکی از مهمترین فایلهای وی را به طرز بیرحمانه و مرموزانه ای پاک نموده و صدای آن را هم در نیاوردم... به امید بخشش از طرف وی و خدای او حق به دنبالت تا انتقام فایلم را از تو بستاند... تا نقشه بعدی برای فایلهایت... نیکی

راز گل سرخ

باری ای یار وفادار غنیمت بشمار ... یک دو روزی که در این منزل ویران هستی... من فایلمو می‌خوام ای یار "دعام کنيد که اين روزا خيلي بهش نياز دارم!!خيلي.....خيلي!!" یه دعایی کنم برات که دلت حال بیاد... حالا ببین

golchin

salam webloge jalebi darin,dastetoon dard nakone ,be in adres ham sar bezanin shayad khoshetoon biyad . movafag bashid golchine del

سارا

سلام بر بابك عزيز... دعا كه سرجاي خودش.. ولي خودت بايد بخواي. تا بتوني اون چيزي كه دلت ميخواد رو بدست بياري... تو قدم اول رو بردار. بقيه اش حل ميشه...

babak

سارای عزيز ممنونم.....ولی خيلی نياز دارم به دعا.....خيلی.....نيکی عزيزم باور کن من تقصير نداشتم......باور کن