تب کوچ شبانه

اسب خود زین کن نگارم، تا زنیم امشب به راهی

تا که در سر فکر کوچ است و گریزی شامگاهی!اسب خود زین کن نگارم، تا زنیم امشب به راهی

تا تبِ کوچی شبانه بر تنِ ما خستگان است

اسب خود زین کن که امشب دور گردیم از نگاهی

آخرین فنجانِ چایِ سردِ باران خورده را ما

گرم نوشیمش سلامت، گرم حتی با گناهی!!

در شبِ سردِ خزانی، زیر بارانِ شبانی

شک مکن بر کوچِ آنی، چشم و دل هر یک گواهی!

گر که لیلایی کجایی، تا کُند مجنون گدایی؟

گر ذلیخایی ندانی، یوسفت مانده به چاهی؟!

زین کن اسبت را نگارم، یار دیرینم نگارم!

وقتِ کوچ است و عبور از کوچه‌های بی‌گناهی!!

وقت پرواز است و کوچی همره مرغی هوایی!

وقت رفتن سوی دریا، غوطه‌ور گشتن چو ماهی!

وقت دل کندن ز تخت و تاجِ شاهی، پادشاهی!!

وقتِ خفتن بر زمین و آسمان چون سرپناهی!

چشم«فانی» خیره بر ره، بر دلش شوری ز کوچی

اسب خود زین کن نگارم، تا نگشته صبحگاهی!!


 

<?XML:NAMESPACE PREFIX = O />

 

  یادداشت:

  

  دو سالگی این وبلاگ (زلف سخن) هم به پایان رسید و زلف سخن وارد سه سالگی خود شد. دو سال ارزشمند که سبب گردید تا با دوستان عزیزی که هر یک دنیای زیبای خودشان را دارند آشنا شوم و بدین وسیله این مسیر پر فراز و نشیب را آسوده‌تر و مطمئن‌تر بپیمایم و سخنان و درددل‌های این عزیزان بود که جان خسته و رنجورم را نواخت و انگیزه‌ای شد برای بودن، ماندن و نوشتن. از تمامی این دوستان عزیز سپاسگذارم.
    این روزها میزبان تب کوچ شبانه‌ای هستم که نمی‌دانم مرا به کدامین سو خواهد برد. تنها این را می‌دانم که باید بروم. چند ماهی را بدین بهانه نخواهم بود. اما اگر عمری بود، بازخواهم گشت. یکی از دردهای سخت یک شاعر این است که با شعرش تاثیری بر فردی گذارد که وی را از پیشرفت و تعالی و گاه از زندگی باز دارد، حال آنکه مقصودش از سرایش آن شعر قرار دادن خواننده در متن زندگی بوده و نه خارج کردنش از متن و راندنش به حاشیه
. متاسفانه غزل تب کوچ شبانه، از مجموعه‌ی لذت یک گاز که امروز برایتان نوشتم از سویی و فیلم تحسین‌برانگیز خیلی دور، خیلی نزدیک میرکریمی از سوی دیگر سبب گردید تا این تب کوچ، یکی از دوستان عزیزم را از متن زندگی به حاشیه براند. دوستی که امروز نه می‌دانم کجاست و نه مشغول به کدامین کار. تنها این را می‌دانم که او میزبان تب کوچی شبانه گشته است که امیدوارم این تب سبب نگردد تا با زندگی خود و اطرافیانش احساسی برخورد کند.
    همان‌طور که گفتم مدتی را نخواهم بود، اما به قول سید علی صالحی عزیز:
عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می‌گذرم
که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی‌درمان....

شاد باشید و خرسند...

 

/ 28 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
iranlover

هی ..... بی انصاف..... با توام..... شيطون..... فقط اونهايی که خنثی است يا به نفعته جواب ميدی.... ميدونم بودنت رو داری نشون ميدی.... اما با سانسور.... جواب نده که جوابهات رو ميشناسم.... دونه به دونه.....

baran

بابك جان شعر بسيار زيبايي بود.

reza keshani

بابک جان ، آچار فرانسه من موفق باشی...رضا کشانی

iranlover

يا نبودنت نتيجه داده که ديگه نميايی. يا ديگه ردپاها هم کاری پيش نميبره... اما ما منتظريم.

سارا

مي گم آقا جان ما پيتزانخواستيم ..پا شو بيا مثل بچه هاي خوب بنويس...(اگه يه بنده خدايي فوق ليسانس قبول نشه ... آنوقت من ميدونم با اون......... )

نيکی

شيرينی فوق ليسانس رو هم هستم

iranlover

پتزا و شيرينی قبولی پيش کش.... يکی فقط يه کمی... فقط يه کمي مارو تحويل بگيره...

navid

سلام..کوشی پس ...مثل اينکه خبرايی هست حالا نميشه يه سوال هم به خاطر جواب دادن به ما جواب ندی ..اومدی با شيرينی ميای ...يا حق

babak

سلام...هستم...چشم...آره...راستی....هيچی.....هستم