تق و لق ....


پیش از هر چیز باید یک عذرخواهی بابت تاخیرهای هر از گاهی کنم. مدت زمان تقریبا طولانی بود که فرصت نوشتن در این فضای سایبر را پیدا نکردم. در این مدت تمامی ذهنم به شدت مشغول بود و البته هنوز نیز هست. این اتفاق معمولا هر از گاهی برایم پیش می‌آد. یه عادت ماهانه هست که دیگه دارم باهاش زندگی می‌کنم و نمی‌دونم شاید دارم زندگی می‌کنم برای رسیدن اون لحظه.خوشبختانه بعد از مدت زمان تقریبا طولانی ننوشتن و در نتیجه توقف شاید ناخواسته ویرایش مجموعه ناکجا در ناکجاآباد که دیگه مراحل پایانی ویرایش خودش را طی می‌کند بار دیگر نوشتم. معمولا هر بار که این اتفاق می‌افتد و سراغ موضوع پرورده شده‌ای در ذهنم می‌روم تا مدتی نامشخص درگیر اون مسئله می‌شوم. اوایل بارها از خودم می‌پرسیدم که این کلمات از کجا می‌آیند؟ چگونه مرا پیدا می‌کنند؟ چرا مرا و ده‌ها پرسش خام دیگری از این دست!! ولی مدتی است که دیگر با چنین پرسش‌هایی مواجه نیستم. معمولا پس از هر بار نوشتن با پیشامدی در پیرامونم روبه‌رو می‌شوم که با رخ دادن آن پیشامد  پاسخ تمامی پرسش‌ها را باز می‌یابم. همه‌ی این‌ها را گفتم تا از دست‌نوشته‌ی اخیرم بنویسم!! این بار از چیزی نوشته‌ام که نمی‌دانم پیش‌آمد کرده یا به زودی خواهد کرد و همین تمامی فکرم را ناخواسته درگیر خود کرده و قدری هم نگرانم ساخته است.
به درستی نمی‌دانم، گویا همیشه منتظر رخ دادن چنین پیش‌آمدی هم بوده‌ام و شاید خودم را نیز بارها آماده‌اش کرده‌ام. ولی شاید این نکته را از یاد برده‌ام که این اتفاق در زمانی می‌افتد که انتظارش را نداریم.در هر صورت در حال حاضر حال عجیبی دارم. درست مثل چشم باز کردن و دیدن آن مرد نابینا در رمان کوری ساراماگو، پس از آن همه اتفاق. پُرم!! پُر فریاد، ولی حنجره‌ام با فریاد آشنا نیست. همه‌ی این‌ها را گفتم ولی شاید این بار خبری از رخ دادن هیچ اتفاقی نباشه. نمی‌دانم. شاید....

 


یادداشت:

شاید درست نباشه که اینو بنویسم. از این بابت از تمامی خوانندگان عذر می‌خوام
. خواهش می‌کنم که اگر در این زمینه چیزی هست، حرفی دارید و شاید پرسشی فقط در قسمت نظرخواهی بنویسید و نه تماسی باشه، نه ایمیلی و نه حتی اس ام اسی. چون این مدت خیلی خسته‌ام و خیلی درگیر یک سری کارهای جور و ناجور کوچک و بزرگ و به همین دلیل شاید کاملا خودخواهانه هیچ تماسی را جواب نخواهم داد. قسمت نظر سنجی هست و فعال و در این قسمت پاسخگوی تمامی دوستان خواهم بود.
قول می
‌دهم تا جایی که امکان دارد از این پس هیچ فیدبکی را هم حذف نکنم. حذف چند مورد اخیر نیز تنها از روی اجبار بود و ناشی از عدم شناخت فلسفه‌ی کامنت در وبلاگ‌ها از سوی برخی دوستان کم لطف. از توجه، لطف و نگرانی همگی شما عزیزان سپاسگزارم. ولی باور کنید که من خوبم و شاد  و سرزنده و هیچ طوریم نیست. فقط یه جوریم. اونم مثل همیشه.

زندگی این روزها یه بار دیگه همون جوری شده که می‌خواستم.
تق
و
لق
ولی نمی‌دونم که چرا این بار ....
 

/ 4 نظر / 9 بازدید
هانيه

چه تعبير قشنگی برای توصيف حستون کرديد... فهميدمش... حس بينا شدن اون مرد نابينا در کوری... درگيری و مشغولی ذهنتون رو هم خوب می‌فهمم... اميدوارم زمان حلش کنه...

پريسا

سلام ... اتفاق !!!؟؟؟ من اسمش و گذاشتم دچار ... چی بگم وقتی خودم دچارم ؟؟؟؟

پويان

سلام خيلی از وبلاگ شما خوشم اومد . من مي خوام وبلاگی در باره ی شعر بزنم اميدوارم بتونم از تجربيات شما استفتده کنم .

مهساسروش

سلام.من يه دوست جديدم. برايم خيلي جالبه كه تو دنبال تق و لقي زندگي هستي چيزي كه همه ما به نوعي به ان دچاريم و داريم ازش فرار مي كنيم. با يك غزل تازه به روزم هرچند تازه كار . به من سر بزن