تب سرد

غمی دارم در این شب‌ها، در این شب‌های بیماری
نمی‌دانی، نمی‌دانی، چه محتاجم شوم یاری

در این روز و در این شب‌ها، ز رنجی که به دل بردم
نمانده دل برایم تا دلم را تو بیازاری!!

نمی‌دانی، نمی‌دانی، تو رنجم را نمی‌دانی!
که داند درد مردی را شباهنگام با زاری؟

زمان خاموش و شب تاریک و مانده تا سحر سالی
تب سردی به پیشانی نویدم می‌دهد آری!

بِلرزد دست و اُفتد نبض و من آرام در کنجی
نشستم منتظر شاید که بازآیی به دیداری

نفس تنگ و قفس باز و چراغ عمر در بادی
برقصد سایه‌ی مرگی ز من بر روی دیواری

سحر گشت و نفس رفت و قفس بشکست و بادی زد
چو بستم چشم بشنیدم صدای پای دلداری

چو پَر زد مرغکم از تن، تو را دیدم به بالینم
صدایت ماند در گوشم که می‌پرسید بیداری؟

منِ تب کرده ای «فانی» خدا را شاکرم، دانی؟!
شنیدم عاقبت روزی ز این دلدار گفتاری!
 


     1. پس از گرفتاری های ماههای اخیر فرصتی به دست آمد تا بار دیگر فارغ از مشکلات چند سطری برایتان بنویسم. امیدوارم با وجود مشکلات پیش رو در ماههای آتی نیز بتوانم جوابگوی مهربانی و لطف شما عزیزان باشم. پیشاپیش فرا رسیدن عید سعید فطر را به تمامی شما میهمانان خوان گسترده الهی شادباش می گویم و برایتان آرزوی شادکامی و نیکبختی دارم.
     2. در این بازار سیاه ادعا و فریاد نابخردانه مدعیان پرگو، شنیدن داستان کوتاه بازی بابا از دوست عزیز و گرامی هانیه عالی نژاد را به تمامی دوستان عزیز توصیه می کنم. داستان کوتاهی که در عین سادگی کلمات و بی ادعا بودن در انتخاب واژگان پنجره ای است به واقعیتی خفته در بستر خیال.

 شاد باشید و خرسند در پنای مهربان دادار هستی
 

 
/>/>پی نوشت‌:/>
(1)  تب سرد. از مجموعه‌ غزل لذت یک گاز.
 

/ 7 نظر / 3 بازدید
هانيه

سلام... خوشحالم از دو جهت... يکم، دوباره نوشتن شما و دوم، لطفتون به من... خيلی از توجهتون ممنونم... چون ازم خواستيد حسم رو بگم اومدم که براتون بنويستم... حس من، حس دوری‌يه، دوری از يه دنيايی که انگار ديگه گمش کرديم، ديگه فراموشش کرديم... به همين دليل هم برای بيان روايتم لحن پاک و بی‌آلايش و خالص يه دختر بچه و گفتگوی صاف و ساده‌اش با عروسکش رو انتخاب کردم که يه جورايی به اين دوری وفادار مونده باشم، خرابش نکرده باشم با بيان بی‌موردم... همين! واقعاْ هرچه از دلم براومد روی صفحه هم اومد.... بازم از نظر لطفی که به من داشتيد و داريد خيلی خيلی ممنونم... به اميد شنيدن نظرات شما و خوندم نوشته‌های فوق‌العاده‌تون...

پريسا

غلط است هر که می گويد که دل به دل راه دارد .... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد . ...

ميثم

سلام.من شما رو بی اجازه لينک می کنم....دلکده من تشنه نقد شماست...بازم می یام.فعلا

نويد

سلام عيدت مبارک ..تبريک ميگم بهت اين شعر پر احساس و با محتوی رو .. پريسا خانم دل به دل راه داره اما وسط را چاه داره همون حرف خودت ميشه ..

ميثم

سلام...بازم نقدم کن بی رحمانه...فعل

میلاد

سلام حالتون خوبه کاراتون خوب بود به وب من سر بزنيد